۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

شعرهای بی پیراهن


تمام حرف های ناگفته ام
در انبوه شعرهای خط خورده ی مچاله ای که هرگز ننوشتم
از یادم پرید
همچون خاطره عطر قهوه
که از ذهن کرخت کافه تعطیل پریده
و میزهای خاک گرفته آن
در حسرت نوازش دستمال نمناکی است
که سالهاست در کشوی تاریک، خشکیده است

من قدم های نرفته خود را
در خاطره کوچه های مرطوب مسیر مدرسه
مرور می کنم
وقتی هر کلام نو بهانه ای میشد
برای سرودن ترانه هایی
که هیچ وقت پیام
برایشان پیراهن ملودی ندوخت
و در لای دفترهای نت
از خاطر زمزمه های تو پرکشیدند تا فردایی مه آلود
جایی که دوباره در آن بازگو کنیم
خاطره های مکرر خود را
مثل پدر بزرگ
که هفده بار تعریف کرده بود قصه گم شدنش را
در آن روستای دور

من رسوب می کنم در خاطرات سنگین زمین
و ذهن گیج امروز مرا به خاطر نمی آورد
من از اهالی همین جاها بودم
و صدای پچ پچ احساس من و نهرهای باغ فردوس
هنوز در حافظه دیروز جا مانده است
نگاه نکن که بخاطر نمی آورد مرا نارون پیر
من همانم که وزن چهار چهارم می گرفت
گام های تندم در مسیر خانه
و شعر می سرودم
شعرهایی که بی پیراهن ماندند
و شورهایی که چون برگ های زرد چنار
خشکید
و سوار بر جاری نهر خیابان
از خاطرات درخت خفته دور شدند

بهار که برسد درخت پیر دوباره سبز خواهد شد
هیچ زمستانی
قادر به دزدیدن باور رویش
از حافظه چنار نبوده است
 

91/07/10
ساعت 20

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

در سطحِ جاریِ شب غوطه‌ور می‌شوم

(اى مردم همانا وعده خدا حق است، زنهار تا اين زندگى دنيا شما را فريب ندهد... (فاطر – 35

لا به لای قدم‌های موزونِ خود
مرور می‌کنم
برگ‌های تیره و روشن تقویم‌های خط خورده را
و ذهنِ ساکتِ من
در امواجِ افکارِ پژمرده‌ی دیروز فرو می‌رود

دیگر ولی
از این اسارت هراسم نیست
راه‌ِ رهایی را یافته‌ام

در هوای اکنون نفسِ عمیق می‌کشم
و در سطحِ جاریِ شب غوطه‌ور می‌شوم
ترانه‌ی تازه‌ام را زمزمه می‌کنم
و از کنارِ سایه‌های بی لبخند می‌گذرم

از دلم اندوه کوچ کرده
شادی نیز
آرزو نیز

دستِ تو از بیرونِ زمان
اشارتم می‌کند؛ بیا

بار سنگینی به دوش نیست
نگاهی به پشت سر نخواهم کرد
شناسنامه‌ام را ببین؛
.سالهاست که دنیا را طلاق داده‌ام
.
89/11/16 - 20:30

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

جهان را غرقِ نورت کن، و زین ظلمت رهایی ده

عکس: بابک برزویه

خمارم من، خمارم من، مرا یک بوسه‌ی جان ده
به آغوشت مرا بفشار، و زین حسرت رهایی ده
هلاکم من، هلاکم من، از این داغی که بر دل شد
به دریایت بی‌اندازم، و زین آتش رهایی ده
گمم، پیدا نمی‌گردم، در این دنیای دیوانه
مرا آهسته پیدا کن، و زین وحشت رهایی ده
طلوع کن بر خیالِ من، چو خورشیدِ شبانگاهی
جهان را غرقِ نورت کن، و زین ظلمت رهایی ده
اسیرم من، اسیرم من، بر این زنجیرِ باورها
رهایم کن از این بند و از این زندان رهایی ده
بگو ای کودک نوپا، رها شو از حصار خویش
نشانم ده که مرزی نیست، و زین رخوت رهایی ده
مرا با جهل خود یکدم اگر ماندم تو دستم گیر
و زین مجرای آگاهی به سوی خود رهایی ده
در این بیراهه عابر را، دل از گمگشتگی خون شد
به این فرزندِ گمگشته، تو رحمی کن پناهی ده
1/02/88

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

دیاپازون

در میانِ این غریبه‌های هم‌شکل و هم‌نام و هم‌تنِ من
مرا به خود معرفی نمی‌کنی؟
خسته شدم از این هیاهوی بی ثمر
مرا به گفتگویی مهمان کن
با من قدم بزن در این کوچه‌ها
که بخشی از هویت من است

همین کوچه‌ها
که نطفه‌ی عاشقانه‌ها
در آن‌ها
.بسته شد
وقتی از حاصل ضربِ خاموشی لب‌های سوزانِ تو
و نگاهِ مشتاقِ من
این همه فاصله‌ی بی سبب شکست
سدِ واژه در ذهن من ویران شد
و پنهان‌ترین بخش وجود ِ مرا آشکار ساخت
نوازشِ دست‌های جستجوگر تو

!ای حلولِ عشق
قدری به من بی‌افزا
یا قدری از من کم کن
-فرقی نمی‌کند-
قدری که دیاپازون وجود من
با نوای تو هماهنگ گردد
و ارتعاش خیالِ من با پلک زدن‌های تو
هم فرکانس شود

آنوقت می‌دانی... با هر زخمه‌ای خواهم رقصید
آنقدر خواهم رقصید که در این چرخیدن‌ها
دست‌های تو با دست‌های من یکی شود
و دیگر هیچ اندیشه حقیری در سکوتِ گفتگوی من و تو
-که دیگر ما شده است-
...نویز نَی‌اندازد

21/12/87/00:45 24/12/87/21:30

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

خواب از سرِ من چون رفت، از جامِ تو نوشیدم


خواب از سر من رفته، آب از سر این دنیا
بی‌خوابم از این احوال، در این شبِ پر سودا
بر آینه‌ی این جام، من نقشِ تو می‌دیدم
نقشم چو فرو بشکست، بر آینه‌ی دریا
پر کن قدحی ساقی، پر کن قدح ما را
یادم برود دیروز، یادم برود فردا
این لحظه که اینجایی، آغاز جهان پیداست
دستان مرا بستان، باور کنم این رویا
!جز تو ز تو هیچم نیست، حاجت نه! نیازی نه
با من بنشین یکدم، پایان بده هجران را
خواب از سرِ من چون رفت، از جامِ تو نوشیدم
دل بیدل و شیدا شد، سرگشته‌ این صحرا
با یک نظرت زیبا، بر این منِ سرگردان
دل بردی و دل بردی، زیبا شدم و زیبا
عشقِ تو مرا من کرد، این من که به تو پیوست
این من که دگر من نیست، این من که تویی گویا
عابر چه مبارک شد در عاقبتِ دوران
خوش گشته چنین فرجام، مجنون شده است لیلا
88-1-28

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

این جاودانگیِ روشن

عکس: شادی فلسفی

!باور نکردی فرو می‌روی در دلِ تاریکی
گفتم
حالا که خودت خواستی؛
...شب بخیر دخترک
صبحت که برسد من رفته‌ام
تو می‌مانی و بالشی خیس
و سوزشی که جانت را خواهد پخت
برای من حسرتی نمی‌ماند
همین‌قدر که دخترکی بانو شود؛ شادم

تو می‌خوابی در آستانه‌ی رویشِ بوسه‌های منگ
من سقوط می‌کنم پای نوازشِ نابهنگام دست‌های تو
که خودِ هنگام است
-و تعالی نباید آغازی جز این داشته باشد-

در خلاصی نگاهِ عقل زده‌ی تو
تمام شده است این شعر ناتمام
و خبر تازه‌ای نیست
جز تداوم عشق در گرگ و میشِ خیال
که رها کرده این همه هیاهوی بی سبب را

این جاودانگی روشنِ بی خون‌ریزی و فساد
که پشتِ مرزِ فهمِ فرشته‌هاست
ما را به آغاز و پایان رسانده است زیبا
-حس می‌کنی؟-

طلسم شب شکسته
و من در گستره‌ی آبیِ لبخندِ تو؛ طلوع می‌کنم
باور کن هُرمِ پَرتوانِ عشقِ مرا
در این سحرگاهِ قدر
چشمهایت را باز کن
...صبح بخیر بانو

1388-1-14
ساعت 5 بامداد – ساحل کیش

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

تو هم مثلِ خودمی؛ یعنی خودت نیستی


قسم می‌خوری که این لحظه را
مدام خواهی کرد
آنقدر زیبا سخن می‌گویی که دلم می‌خواهد
،دنیا همان جوری باشد که تو می‌گویی
تا جوری که خود تجربه کرده‌ام

افسوس یا ای کاش
بهتر یا بدتر
!فرقی نمی‌کند بانو
زندگی آن چنان نبود که می‌پنداشتیم

تو هم مثل خودمی؛
!یعنی خودت نیستی
و تقصیر ماست که بچه‌ها نیز شبیه ما می‌شوند
بازی هم که می‌کنند، فقط می‌خواهند برنده شوند
از خودِ ما یاد گرفته‌اند
تقصیرِ ماست که عکسِ قهرمان‌های پوشالی را
بر در و دیوار و جلد کتاب‌هایشان می‌چسبانند
و قهرمان درونشان را جدی نمی‌گیرند

بزرگ‌ترها هم مثل خودمانند
یعنی خودشان نیستند
برایشان از سکر شراب می‌گویی
و گوش‌هایشان
خیره به کلمه‌ی آخر توست
تا برایت سخنرانی کنند
حرف‌هایی بزنند که معلوم است؛
حرف خودشان نیست
چون؛ جوابِ چراهایش را ندارند
چون؛ تکان نمی‌دهد خاطرِ مشتاقِ گم‌شده‌ی‌ِ تو را
و چشم‌هایشان
خیره به فردای نا‌آمدنی است
که معمولاً زودتر از آن، می‌میرند

اگر بگویی می‌شود که تمام ِ صفحه را طلایی کنیم
حتی خال‌های سیاه را
کسی جدی نمی‌گیرد حرف ِ تو را
چنانچه حرفِ از تو جدی‌ترها را نیز جدی نگرفتند این مردمِ جدی

بعضی‌هاشان می‌گویند) .
حرف‌هایت را دوست می‌دارند و درکت می‌کنند .
دوست دارند که بیشتر با تو آشنا شوند .
ولی .
قدِ آرزوهایشان از کمرت بالاتر نمی‌رود .
-البته جیب‌هایت نیز، در همین فاصله است- .
و تو را خیلی زود معاوضه می‌کنند .
(با آرزوهایی که؛ نرسیده رها خواهند کرد .

!می‌دانی
در میانِ اکثریت غالبی که سخت چسبیده‌اند
و اقلیت نادری که رها کرده‌اند
من و تو و دوستانمان
-چه از زنده‌ها، چه از مرده‌ها-
روی مرزِ رهایی ایستاده‌ایم
و خفیف می‌کنیم
کنتراستِ فاصله‌ی رهایی و اسارت را

در لا به لای متنِ خاکستری لحظه‌ها
که گاه و بی‌گاه بر آن
خال‌های سفید و سیاه نقش می‌بندد
ما راهِ خانه را گم می‌کنیم و هر بار
به همانجا می‌رسیم که بودیم
و دایره یعنی همین

نوکِ طلاییِ پیکانِ حال
از روی این صفحه می‌گذرد و ما
مدام نمی‌کنیم این صفر ثانیه‌ها را که
تنها سرمایه‌مان است

روی خال‌های سفید و سیاه تمرکز می‌کنیم
و روی صفحه‌ی خاکستری معطل می‌کنیم؛
فرصت آتش بازی را
آنقدر وقت می‌کُشیم
که طیفِ میرایِ اشتیاق
مثلِ ردِ قلمویِ پهنی که بر بومِ خاکستری روزمرگی کشیده می‌شود
رفته رفته بی‌مزه‌تر می‌کند؛ زندگی را

و همین می‌شود
که کسی از خوردن یک سیب دلش شاد نمی‌شود .
و همین می‌شود
:که شادی کودکان را می‌شنویم و می‌گوییم
!آه... سرم رفت
و همین می‌شود
که عشق را در قبالِ ایده‌آل‌های پست خود
که زائیده‌ی سرخوردگی‌هامان است
معاوضه می‌کنیم
و ردِ طلاییِ پیکان مدام نمی‌شود
و ثانیه‌ها؛ شمارش معکوسِ لحظه‌ی مرگ ‌می‌شوند
و زندگی؛ همان ماراتونِ ابلهانه که قبلاً گفته‌ام

ما، زودتر از آنچه باید
وا می‌دهیم
یعنی؛ بی‌خیالِ رهایی می‌شویم و سفت می‌چسبیم
سخت کار می‌کنیم
سخت کار می‌کنیم تا آینده را بسازیم
روزی ده، دوازده ساعت کار می‌کنیم و تعداد زیادی چای می‌نوشیم
-گاهی هم قهوه–
ولی به طعم هیچ‌یک دقت نمی‌کنیم

بیرونِ دفتر، پشتِ پنجره
برف می‌بارد و ما
...توجه نمی‌کنیم
نور افتاده روی صفحه‌ی ال سی دی- .
و من خوب نمی‌بینم، مجازی‌ترین بخش زندگی خیالی خود را .
به حامد می‌گویم، پرده را بکشد، نور اذیت می‌کند .
چای می‌نوشیم، با شکلات تازه‌ای که حامد خریده است و من می‌گویم .
-"صنایع غذایی ما هم خوب پیشرفت کرده‌ها، شاید بتونیم با این‌ها هم کار کنیم" .

و دوباره شب
و دوباره پیاده‌روهای خیس
:و مانی رهنما که در گوشم می‌خواند
با تو برای هر نفس می‌شه غزل غزل نوشت" .
"تلخی چشید و با تو از مز مزه‌ی عسل نوشت .
و دوباره صبح
و دوباره شب
و دوباره صبح
...

بیدار می‌شوی و پنجره
رو به همان تکرار همیشه باز می‌شود
و عشق هنوز، حرف این مردم نیست
مثل هر روز
خودت را در هیاهوی شهر گم کرده‌ای
خودت را... گم کرده‌ای

،هنوز... هر صبح
با انگیزه‌های پوشالی؛ که ساخته‌ی سرخوردگی‌هایمان است
بیدار می‌شویم و جلو می‌رویم
هنوز... هر شب در پی گم‌کرده‌ی ناگفتنیِ خویش
بیدار می‌مانیم و فرو می‌رویم
کسی به کیمیاگریِ لحظه‌ها فکر نمی‌کند
و طلایی‌های صفر ثانیه‌ای به چشم نمی‌آیند

تو هم مثلِ خودمی بانو
یعنی خودت نیستی
از تو برای خود می‌نویسم
!گله نیست
به قول فرشاد؛ دلنوشته است
افسوس یا ای کاش
فرقی نمی‌کند
زندگی آن چنان نبود که ما می‌پنداشتیم
قهوه‌ات سرد شد
زود بخور برویم
!کلی کار داریم

1387/12/09