۱۳۸۶ مهر ۲۸, شنبه

سكوت

sوقتی که تنهايی آهسته آهسته ... ما را می چلاند ... تا آخرين قطره های نگاهِ آفتابی مان روی صفحه های کاغذهايی بچکد که کسی نخواند ... هم زمان که محتاط می شديم ... در قطاری که قرار بود به سوی فردا بشتابد ايستاديم ... عشق با لبخند مرموزانه ای در ايستگاه نشسته بود ... و ما دور شديم

اکنون چه تفاوت می کند ... برای اينان از چه بسرايی ... وقتی تاخيرِ ذهن هايشان يکسان است ... همه با هم می خندند ... همه با هم می گريند ... آه ... زود به سکوت رسيد اين شعرِ ناتمام ... زود به اشک رسيد اين صحبتِ بی کلام ... آنقدر گوش داديم به صدای جانوران که يادمان رفت چه می گفتيم ... چه می خواستيم بگوييم ... لابلای کسانی که سرخوردگی هاشان را می سرودند و از خشکسالیِ انديشه شاعر نام گرفته بودند ... (چون هنگامی که ارکيده حوصله شکفتن ندارد، علف های هرز جان می گيرند، قد می کشند و پذيرفته می شوند ) ... سکوت را خوشتر يافتيم

زود آمديمُ زود هم تمام شد ... زود به سکوت رسيد اين ترانه ی نيم بند ... ورنه تابِ بودن .... بود ... سهم ما سکوت شد، تا نگاهمان، شعرهای آسمان را بشنود اما نتواند ترجمه کند، تا خطی که ما را به طراوت سوخته ی سيب می برد - خطی پيدا و ناپيدا - ... تا ابد در حدِ فاصل وسوسه و منطق شناورمان سازد، تا ندايی نشنويم که بر چشمان ِِقنديل بسته ی قطبيان آفتابی نياويختيم تا زمينشان چرخان باقی بماند و افسوس هايشان هم پايه ی اميدهايشان ... حرف تازه ای نيست ... همه را گفته ام ... سکوتِ مرا بپذير ... بگذار اين خاموشیِ عجيبِ نگاهِ من ... جستجوی امتدادِ لبخندِ تو باشد

می دانی ... حرفهايم در هياهو گم می شوند و نمی خواهم برای خارج نخواندن، با اين همهمه هماهنگ شوم ... چيزی نيست، عادت کرده ام ... اشکهايم را پاک می کنم و خود را دلداری می دهم ... اين تاريکی يعنی چون تمام ِ کرمها خواهی خفت، و آن هنگام که بيدار شدی پروانه ای خواهی بود
تيرماه 1385