۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه

من حرفهایی داشتم برای نگفتن

شاید همه چیزهایی که تا به حال نوشته ام غلط باشد
شاید همه برداشتم از زندگی بخاطر سوءتفاهمی قدیمی، اشتباه باشد
اما یادم نمی رود
یک روز دلم خیلی گرفته بود
تصمیم گرفتم چشمهایم را ببندم و دقیق گوش کنم
به صدای کودکانه و ضعیفی که در اعماق وجودم انگار مرا صدا می زد
ابتدا گمان کردم وهمی فراگیر مرا در بر گرفته است
اما دقیق تر که گوش دادم یادم افتاد
من نیمی از خود را در سرزمینی دوردست که بخاطر ندارم کجا بود
جا گذاشته ام

درون و بیرون من از هم فاصله گرفته بودند
و این فاصله مرا از من دور کرده بود
مي داني؟ آن وقتها زود خسته می شدم
دلم می خواست بخوابم
آنقدر بخوابم که وقتی بیدار شدم یادم رفته باشد چرا خوابیده ام

تقصير پاييز بود
وقتي نسیم ِ خنك شرقي آمد و خطوط ذهن مرا پاک کرد
همه اندوخته های ذهنم با هم قاطی شد
درستها و غلطها آمیختند و پس از آن هیچ چیز درست یا غلط نبود
و دیگر هیچ احساس قریبی
ذهن مرا لابه لای هجم ِمشبکِ افکار این مردم ننشاند
من حرفهایی داشتم برای نگفتن
اما سكوت، زبان اين مردم نبود

مي داني از چه ترسيدم؟
ترسیدم در سطح لغزنده روزگار سر بخورم به سوی فردایی نامعلوم
زمین بخورم، خوابم ببرد
و بعد که چشمانم را گشودم
دیگر پسر بچه ای نباشم که نگران مردن ِ ماهي ِ قرمز نوروز بود

86/11/2

هیچ نظری موجود نیست: