۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

کلید



یک عمر در یک اتاق کوچک ... تک و تنها ... پشت یک در بسته ... منتظر بودم ، کسی بیاید ... و دری را که از سمت من قفل بود ... باز کند ! ... یک عمر ... کلید در جیبم بود ... و روزهایم را هدر می کردم ... تا یاد بگیرم ... چگونه با سوزنی زنگار خورده قفل را بگشایم ... و حال که این در گشوده شده است ... خود را متعجب در اتاقی بزرگتر می بینم ... این بار با سه در ... یکی را که من گشودم ... و دو تای دیگر که باز هم فکر می کنم ، از بیرون قفل است

شاید روزی یکی از این دو در را نیز گشودم ... و بر اتاقی دیگر وارد شدم ( که کمی بزرگتر است !) ... اینبار با چهار در ... یکی را که من گشوده ام ... (و چه بسا یکی دیگر ... در دوم اتاق قبل باشد ... که من نتوانستم بگشایم) ... حرف من این است... آیا باز هم فکر خواهم کرد که سه تای دیگر از بیرون قفل است؟ ... خیره سری من تا اتاق چندم ... با من همراه خواهد بود؟ ... تا اتاق چندم ، منتظر کسی خواهم بود؟ ... ببین من نمی دانم اتاق آخر کجاست ... ولی خوب می دانم ... تمام این اتاق ها ... در نهایت ، به یک اتاق ختم می شود ... و در آن اتاق کسی منتظر من است

خرداد 1382

۱ نظر:

ناشناس گفت...

عالی بود! حرف نداشت. هم درون مابه هم برون مایه