عکس: سعید عباسی
هزار بار چیدیم و بازی کردیم
و هر بار
بی آنکه بازی به انتها برسد
پایان یافت
و ما بی آنکه بدانیم
محبت
مهره ی گم شده ی این بازی بود
از نو چیدیم و از نو بازی کردیم
لحظه ها
از میان ِ تنگی زمان می گذشت
و مسافر تفسیری تازه می کرد
منظره ی دریچه ی قفس را
حقیقت ِ عشق بود
و عقل، با تمام عاقلی اش
بی منطق انکار می کرد
دخترکان ِ پر حرف و بازیگوش
به دلباختنی صادقانه، سکوت زمزمه می کردند
و تنهایی تنها مزد ِ بیداران بود
آن هنگام که آدمک
از پشت ِ حصار ِ تعصب قد می کشید
تا آنسوتر را نظاره کند
معلم می گفت: زندگی را صرف کن
:پسرک آهسته فریاد می زد
گم شدم، گم شدی، گم شد
گم شدیم، گم شدید، گم شدند
!خاطره
مرا آغشته ی نامی کن
!آرزوهایم ته کشیده است
خطرناک شده ام
تو می دانی
من آن چیز را که اسیر زمان بود نپذیرفتم
و دل ِ من، راضی به بازی ِ سکه های فرسوده نشد
!تو می دانی آخر
من مسافر ِ جا مانده ی آن قطارم
که وقت ِ رفتن سوت نکشید
مرا آغشته ی نامی کن
آرزوهایم ته کشیده است
16-7-82

3 comments:
ميدانم اي مسافر هم خستهاي و مانده
اما بگو چه چيزي اينجا تو را کشانده؟
ديدم کنار ابري زانو زدي چنان کوه
از رازهاي خورشيد در گوش تو چه خوانده؟
گفتا ز شوق عشقش زنجيرها دريدم
ديوانهاي نديدي از شهر عقل رانده؟
پرخندهاي و مستي، از بند غم گسستي
با ما بگو چه شهدي جان تو را چشانده؟
گفتا که چشم بد دور، بوسيدن لب صبح
اين شهد و اين حلاوت در جان من نشانده
ديوانه بودي اما ديوانهتر شدي باز
آيا نسيم از او پيغام نو رسانده؟
گفتا شنيدي اي دل بوي خوشش خبر داد
...تا شهر گيسوانش راهي دگر نمانده
"اميرحسين سام"
in comment vase paeeni bood vaghean ziba bood
:)
khoshhalam ke dobare shuru kardi
Post a Comment