۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

!تنها کافیست باور کنی نوری هست



تازه از تاریکی آمده‌ام
و نور نگاهت چشمهایم را می‌زند
گویی عادت ندارم به این همه روشنی

جانان می‌دانی؟ حق با او بود
وقتی صبر می‌کنی
،سرنوشتِ دست‌هایت
گره می‌خورد با دست‌هایی که تو را از سردیِ تکرار
به سلامت عبور می‌دهند

تنها کافیست دردهایت را رها کنی
!و باور کنی نوری هست
آنگاه نگاهت تلاقی خواهد کرد با نگاهی
که حادثه آغاز شود
و همین برای یک عمرِ بچه ها کافیست
تا سرِ زنگ بیداری
مسئله حل کنند که؛
"...محاسبه کنید: سرعت عشق را در لحظه‌‌ی برخوردِ دو نگاه"

!تنها کافیست باور کنی نوری هست
بعد نگاهی پدیدار می شود تا تاریکی ناپیدا شود
همانطور
که تو پیدا شدی

و من گفتم تاریک است
!تو سوختی تا من روشن شوم
باور کنم تُردیِ این تنهایی را
باور کنم عشق یعنی گذشتن
...و سوختن
و باور کنم که؛
"خاموشی گناه ماست"

12/8/1387

۱ نظر:

ناشناس گفت...

!جانان
من در تمام شعرهايم
باد و باران را مي سرايم؛
و در هواي پاکِ جاري بودنشان
.نفس مي کشم
،وقتي بي قيدِ تمنا
خود را دستاويزِ دهش مي کنند
تا دست هاي غريبه ي رهگذران ديروز
پناهِ شکفتنِ رازهاي سر به مُهر امروز
!باشد
...
تمامِ سرگذشتِ باد و باران
جز سر سپردگي، در پناه دل سپردگي
!نيست
باد، هوهو کنان در گوش باران مي خواند و
،باران، از شوق
!ديوانگي را مي بارد
و
حالا؛
!ما نسل باد و بارانيم
نمي دانم که بود ابتدا
عاشقانه، رجزخواني کرد؛
تا ديگري
بچرخد
هوهو کند
ببارد
!و لبريز شود
...
وقتي بهانه عطش باشد و
،بها، جانِ تب دار
جان، سوخته باشد و
جانان، سرگردان؛
تا ستاره شدن
...راهي نيست

87/8/14