جانان
من در همان مکثی که پیش از هر "دوستت دارم" گفتنت داشتی
خدا را حس میکردم
و تو ضربان ِ احساسِ مرا زیر انگشت اشارهات چنان حس میکردی
که مادری، لگدهای فرزندش را در ماه نهم حس میکند
ولی استحکام ریشههای در هم تنیدهی من
در خاکِ سفتِ باران نخورده
من در همان مکثی که پیش از هر "دوستت دارم" گفتنت داشتی
خدا را حس میکردم
و تو ضربان ِ احساسِ مرا زیر انگشت اشارهات چنان حس میکردی
که مادری، لگدهای فرزندش را در ماه نهم حس میکند
ولی استحکام ریشههای در هم تنیدهی من
در خاکِ سفتِ باران نخورده
قانونِ جاذبۀ چشمهای تو را
!جدی نمیگرفت
!جدی نمیگرفت
.
من در مسیر ِچشمهای تو گیر کرده بودم
و دلم بال بال میزد
مثل پروانهای که میانِ روشنی و تاریکی
در روزنهای گیر میکند
تا به حال به تو گفتهام -
،درست میانِ روشنی و تاریکی
و دلم بال بال میزد
مثل پروانهای که میانِ روشنی و تاریکی
در روزنهای گیر میکند
تا به حال به تو گفتهام -
،درست میانِ روشنی و تاریکی
فضایی هست که من بیشتر عمرم را
-آنجا گذراندهام؟
-آنجا گذراندهام؟
چشمهای تو خورشیدم شده بود
و دل من چون ماه روشن بود
ولی نور نداشت
ماشین زمانِ چشمهای تو
در کسری از ثانیه
مرا به باغ ِ گمشدهای میرساند
که دنیا کوچکترین سیبِ چیدهی آن بود
اما چشمهایت را که میبستی
،باز من بودم و اتاق ِ خالی
یک فنجان چای سرد
و مردمی که حضور مرا در در باغِ گمشده
باور نمیکردند
چرا که خود، شهروندِ راهروی تاریک بودند
پول رایجشان لبخند نبود
زبان رایجشان سکوت نبود
و حقیقت را افسانهای میپنداشتند
!جانان
و مردمی که حضور مرا در در باغِ گمشده
باور نمیکردند
چرا که خود، شهروندِ راهروی تاریک بودند
پول رایجشان لبخند نبود
زبان رایجشان سکوت نبود
و حقیقت را افسانهای میپنداشتند
!جانان
من دل منجمد خود را با چشمهای تو گره زده بودم
و با هر پلک زدنت
جهانم تاریک و روشن میشد
...یخ میزدم و میسوختم
و با هر پلک زدنت
جهانم تاریک و روشن میشد
...یخ میزدم و میسوختم
تا تو چشمهایت را از من بریدی
و به آسمان دوختی
و بی قرار شدی
تو بی قرارشدی و رفتی
در پی کهکشانی که از پشت چشمهایت طلوع کرد
و من سالهاست که در پی ِ احساس ِ گم کرده خویش
به هر سنگ، به هر جوی، به هر شاخه، به هر برگ که میرسم
مکثی میکنم و میپرسم
"راستی تا به حال عاشق شده ای؟"
و به آسمان دوختی
و بی قرار شدی
تو بی قرارشدی و رفتی
در پی کهکشانی که از پشت چشمهایت طلوع کرد
و من سالهاست که در پی ِ احساس ِ گم کرده خویش
به هر سنگ، به هر جوی، به هر شاخه، به هر برگ که میرسم
مکثی میکنم و میپرسم
"راستی تا به حال عاشق شده ای؟"
!جانان
من برای این همه ستاره که پشت چشمهای تو پنهان شده است
!شعر دارم! گوش کن
!شعر دارم! گوش کن
بگذار این بار من از "دوستت دارم" بگویم
بگذار بیقرار شوم
و تو لا به لای همین شبهایی که فرشتهی بیداری
در نیلبک خود میدمد
زلالِ آبی آهسته از پیچ و خم سنگها میگذرد
با هر شاخ و برگ از عشق میگوید
و مردم شهر، خواب ِ خوابند
مرا از کوچهی سایه و ثانیه عبور بده
و به خود برسان
خواب مرا جز دستهای تو کسی تعبیر نخواهد کرد
یادت هست گفتم؛
!خواب دیدهام ماه و خورشید با هم یکی میشوند
بگذار بیقرار شوم
و تو لا به لای همین شبهایی که فرشتهی بیداری
در نیلبک خود میدمد
زلالِ آبی آهسته از پیچ و خم سنگها میگذرد
با هر شاخ و برگ از عشق میگوید
و مردم شهر، خواب ِ خوابند
مرا از کوچهی سایه و ثانیه عبور بده
و به خود برسان
خواب مرا جز دستهای تو کسی تعبیر نخواهد کرد
یادت هست گفتم؛
!خواب دیدهام ماه و خورشید با هم یکی میشوند
.
مهرماه 1387


