قسم میخوری که این لحظه را
مدام خواهی کرد
آنقدر زیبا سخن میگویی که دلم میخواهد
،دنیا همان جوری باشد که تو میگویی
تا جوری که خود تجربه کردهام
افسوس یا ای کاش
بهتر یا بدتر
!فرقی نمیکند بانو
زندگی آن چنان نبود که میپنداشتیم
تو هم مثل خودمی؛
!یعنی خودت نیستی
و تقصیر ماست که بچهها نیز شبیه ما میشوند
بازی هم که میکنند، فقط میخواهند برنده شوند
از خودِ ما یاد گرفتهاند
تقصیرِ ماست که عکسِ قهرمانهای پوشالی را
بر در و دیوار و جلد کتابهایشان میچسبانند
و قهرمان درونشان را جدی نمیگیرند
بزرگترها هم مثل خودمانند
یعنی خودشان نیستند
برایشان از سکر شراب میگویی
و گوشهایشان
خیره به کلمهی آخر توست
تا برایت سخنرانی کنند
حرفهایی بزنند که معلوم است؛
حرف خودشان نیست
چون؛ جوابِ چراهایش را ندارند
چون؛ تکان نمیدهد خاطرِ مشتاقِ گمشدهیِ تو را
و چشمهایشان
خیره به فردای ناآمدنی است
که معمولاً زودتر از آن، میمیرند
اگر بگویی میشود که تمام ِ صفحه را طلایی کنیم
حتی خالهای سیاه را
کسی جدی نمیگیرد حرف ِ تو را
چنانچه حرفِ از تو جدیترها را نیز جدی نگرفتند این مردمِ جدی
بعضیهاشان میگویند) .
حرفهایت را دوست میدارند و درکت میکنند .
دوست دارند که بیشتر با تو آشنا شوند .
ولی .
قدِ آرزوهایشان از کمرت بالاتر نمیرود .
-البته جیبهایت نیز، در همین فاصله است- .
و تو را خیلی زود معاوضه میکنند .
(با آرزوهایی که؛ نرسیده رها خواهند کرد .
!میدانی
در میانِ اکثریت غالبی که سخت چسبیدهاند
و اقلیت نادری که رها کردهاند
من و تو و دوستانمان
-چه از زندهها، چه از مردهها-
روی مرزِ رهایی ایستادهایم
و خفیف میکنیم
کنتراستِ فاصلهی رهایی و اسارت را
در لا به لای متنِ خاکستری لحظهها
که گاه و بیگاه بر آن
خالهای سفید و سیاه نقش میبندد
ما راهِ خانه را گم میکنیم و هر بار
به همانجا میرسیم که بودیم
و دایره یعنی همین
نوکِ طلاییِ پیکانِ حال
از روی این صفحه میگذرد و ما
مدام نمیکنیم این صفر ثانیهها را که
تنها سرمایهمان است
روی خالهای سفید و سیاه تمرکز میکنیم
و روی صفحهی خاکستری معطل میکنیم؛
فرصت آتش بازی را
آنقدر وقت میکُشیم
که طیفِ میرایِ اشتیاق
مثلِ ردِ قلمویِ پهنی که بر بومِ خاکستری روزمرگی کشیده میشود
رفته رفته بیمزهتر میکند؛ زندگی را
و همین میشود
که کسی از خوردن یک سیب دلش شاد نمیشود .
و همین میشود
:که شادی کودکان را میشنویم و میگوییم
!آه... سرم رفت
و همین میشود
که عشق را در قبالِ ایدهآلهای پست خود
که زائیدهی سرخوردگیهامان است
معاوضه میکنیم
و ردِ طلاییِ پیکان مدام نمیشود
و ثانیهها؛ شمارش معکوسِ لحظهی مرگ میشوند
و زندگی؛ همان ماراتونِ ابلهانه که قبلاً گفتهام
ما، زودتر از آنچه باید
وا میدهیم
یعنی؛ بیخیالِ رهایی میشویم و سفت میچسبیم
سخت کار میکنیم
سخت کار میکنیم تا آینده را بسازیم
روزی ده، دوازده ساعت کار میکنیم و تعداد زیادی چای مینوشیم
-گاهی هم قهوه–
ولی به طعم هیچیک دقت نمیکنیم
بیرونِ دفتر، پشتِ پنجره
برف میبارد و ما
...توجه نمیکنیم
نور افتاده روی صفحهی ال سی دی- .
و من خوب نمیبینم، مجازیترین بخش زندگی خیالی خود را .
به حامد میگویم، پرده را بکشد، نور اذیت میکند .
چای مینوشیم، با شکلات تازهای که حامد خریده است و من میگویم .
-"صنایع غذایی ما هم خوب پیشرفت کردهها، شاید بتونیم با اینها هم کار کنیم" .
و دوباره شب
و دوباره پیادهروهای خیس
:و مانی رهنما که در گوشم میخواند
با تو برای هر نفس میشه غزل غزل نوشت" .
"تلخی چشید و با تو از مز مزهی عسل نوشت .
و دوباره صبح
و دوباره شب
و دوباره صبح
...
بیدار میشوی و پنجره
رو به همان تکرار همیشه باز میشود
و عشق هنوز، حرف این مردم نیست
مثل هر روز
خودت را در هیاهوی شهر گم کردهای
خودت را... گم کردهای
،هنوز... هر صبح
با انگیزههای پوشالی؛ که ساختهی سرخوردگیهایمان است
بیدار میشویم و جلو میرویم
هنوز... هر شب در پی گمکردهی ناگفتنیِ خویش
بیدار میمانیم و فرو میرویم
کسی به کیمیاگریِ لحظهها فکر نمیکند
و طلاییهای صفر ثانیهای به چشم نمیآیند
تو هم مثلِ خودمی بانو
یعنی خودت نیستی
از تو برای خود مینویسم
!گله نیست
به قول فرشاد؛ دلنوشته است
افسوس یا ای کاش
فرقی نمیکند
زندگی آن چنان نبود که ما میپنداشتیم
قهوهات سرد شد
زود بخور برویم
!کلی کار داریم
1387/12/09

2 comments:
sakht nagir,zendegi hamine dige,harja ke bashi asemoon haminrange,ooni ke bayad bashe nist ooniam ke hast ooni nis ke bayad bashe,bayad sakht,fekreto bede be bazi,ghezel ala chize bishtari giresh nayoomade ke :)
delkhoshi ha kam nist...lahze hayat ra biavar bazi konim :)
_...آهاي! مثل ِ خود ِ من_
سرانجام روزي از همين روزها برميگرديم
پردههاي پوسيدهي پر سوال را کنار ميزنيم
پنجره تا پنجره... مردمان را خبر ميدهيم
،که آن سوي ِ سايهسار ِ اين همه ديوار
باغي بزرگ از بلوغ ِ بلبل و فهم ِ آفتاب و
.نمنم ِ روشن ِ باران باقيست
سرانجام روزي از همين روزها
ديدهبانان ِ بوسه و رازداران ِ دريا ميآيند
خبر از کشف ِ کرانهي ارغوان و
.آواز ِ نور و عطر ِ علاقه ميآورند
حالا بگو که فرض
خواب از مسافر و ريرا از تو
سايه از درخت و ريرا از من
بوسه از باران و ريرا از ما
ريشه از خاک و غنچه از چراغ ِ نرگس گرفتهايد
!...با روياهامان چه ميکنيد
"سيد علي صالحي"
Post a Comment