!باور نکردی فرو میروی در دلِ تاریکی
گفتم
حالا که خودت خواستی؛
...شب بخیر دخترک
صبحت که برسد من رفتهام
تو میمانی و بالشی خیس
و سوزشی که جانت را خواهد پخت
برای من حسرتی نمیماند
همینقدر که دخترکی بانو شود؛ شادم
تو میخوابی در آستانهی رویشِ بوسههای منگ
من سقوط میکنم پای نوازشِ نابهنگام دستهای تو
که خودِ هنگام است
-و تعالی نباید آغازی جز این داشته باشد-
در خلاصی نگاهِ عقل زدهی تو
تمام شده است این شعر ناتمام
و خبر تازهای نیست
جز تداوم عشق در گرگ و میشِ خیال
که رها کرده این همه هیاهوی بی سبب را
این جاودانگی روشنِ بی خونریزی و فساد
که پشتِ مرزِ فهمِ فرشتههاست
ما را به آغاز و پایان رسانده است زیبا
-حس میکنی؟-
طلسم شب شکسته
و من در گسترهی آبیِ لبخندِ تو؛ طلوع میکنم
باور کن هُرمِ پَرتوانِ عشقِ مرا
در این سحرگاهِ قدر
چشمهایت را باز کن
...صبح بخیر بانو
1388-1-14
ساعت 5 بامداد – ساحل کیش

۱ نظر:
baleeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee!!!!pishnahad mikonam sobh ha bishtar bekhabi!!:-ss
ارسال یک نظر