۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

جهان را غرقِ نورت کن، و زین ظلمت رهایی ده

عکس: بابک برزویه

خمارم من، خمارم من، مرا یک بوسه‌ی جان ده
به آغوشت مرا بفشار، و زین حسرت رهایی ده
هلاکم من، هلاکم من، از این داغی که بر دل شد
به دریایت بی‌اندازم، و زین آتش رهایی ده
گمم، پیدا نمی‌گردم، در این دنیای دیوانه
مرا آهسته پیدا کن، و زین وحشت رهایی ده
طلوع کن بر خیالِ من، چو خورشیدِ شبانگاهی
جهان را غرقِ نورت کن، و زین ظلمت رهایی ده
اسیرم من، اسیرم من، بر این زنجیرِ باورها
رهایم کن از این بند و از این زندان رهایی ده
بگو ای کودک نوپا، رها شو از حصار خویش
نشانم ده که مرزی نیست، و زین رخوت رهایی ده
مرا با جهل خود یکدم اگر ماندم تو دستم گیر
و زین مجرای آگاهی به سوی خود رهایی ده
در این بیراهه عابر را، دل از گمگشتگی خون شد
به این فرزندِ گمگشته، تو رحمی کن پناهی ده
1/02/88

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

دیاپازون

در میانِ این غریبه‌های هم‌شکل و هم‌نام و هم‌تنِ من
مرا به خود معرفی نمی‌کنی؟
خسته شدم از این هیاهوی بی ثمر
مرا به گفتگویی مهمان کن
با من قدم بزن در این کوچه‌ها
که بخشی از هویت من است

همین کوچه‌ها
که نطفه‌ی عاشقانه‌ها
در آن‌ها
.بسته شد
وقتی از حاصل ضربِ خاموشی لب‌های سوزانِ تو
و نگاهِ مشتاقِ من
این همه فاصله‌ی بی سبب شکست
سدِ واژه در ذهن من ویران شد
و پنهان‌ترین بخش وجود ِ مرا آشکار ساخت
نوازشِ دست‌های جستجوگر تو

!ای حلولِ عشق
قدری به من بی‌افزا
یا قدری از من کم کن
-فرقی نمی‌کند-
قدری که دیاپازون وجود من
با نوای تو هماهنگ گردد
و ارتعاش خیالِ من با پلک زدن‌های تو
هم فرکانس شود

آنوقت می‌دانی... با هر زخمه‌ای خواهم رقصید
آنقدر خواهم رقصید که در این چرخیدن‌ها
دست‌های تو با دست‌های من یکی شود
و دیگر هیچ اندیشه حقیری در سکوتِ گفتگوی من و تو
-که دیگر ما شده است-
...نویز نَی‌اندازد

21/12/87/00:45 24/12/87/21:30