۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه
!تنها کافیست باور کنی نوری هست
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۸/۱۳/۱۳۸۷ ۰۶:۰۲:۰۰ ب.ظ.
1 نظرات
برچسبها: سپید
۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه
ماشین ِ زمان ِ چشم های تو
من در همان مکثی که پیش از هر "دوستت دارم" گفتنت داشتی
خدا را حس میکردم
و تو ضربان ِ احساسِ مرا زیر انگشت اشارهات چنان حس میکردی
که مادری، لگدهای فرزندش را در ماه نهم حس میکند
ولی استحکام ریشههای در هم تنیدهی من
در خاکِ سفتِ باران نخورده
!جدی نمیگرفت
و دلم بال بال میزد
مثل پروانهای که میانِ روشنی و تاریکی
در روزنهای گیر میکند
تا به حال به تو گفتهام -
،درست میانِ روشنی و تاریکی
-آنجا گذراندهام؟
چشمهای تو خورشیدم شده بود
و دل من چون ماه روشن بود
ولی نور نداشت
ماشین زمانِ چشمهای تو
در کسری از ثانیه
مرا به باغ ِ گمشدهای میرساند
که دنیا کوچکترین سیبِ چیدهی آن بود
اما چشمهایت را که میبستی
،باز من بودم و اتاق ِ خالی
و مردمی که حضور مرا در در باغِ گمشده
باور نمیکردند
چرا که خود، شهروندِ راهروی تاریک بودند
پول رایجشان لبخند نبود
زبان رایجشان سکوت نبود
و حقیقت را افسانهای میپنداشتند
!جانان
و با هر پلک زدنت
جهانم تاریک و روشن میشد
...یخ میزدم و میسوختم
و به آسمان دوختی
و بی قرار شدی
تو بی قرارشدی و رفتی
در پی کهکشانی که از پشت چشمهایت طلوع کرد
و من سالهاست که در پی ِ احساس ِ گم کرده خویش
به هر سنگ، به هر جوی، به هر شاخه، به هر برگ که میرسم
مکثی میکنم و میپرسم
"راستی تا به حال عاشق شده ای؟"
!جانان
!شعر دارم! گوش کن
بگذار بیقرار شوم
و تو لا به لای همین شبهایی که فرشتهی بیداری
در نیلبک خود میدمد
زلالِ آبی آهسته از پیچ و خم سنگها میگذرد
با هر شاخ و برگ از عشق میگوید
و مردم شهر، خواب ِ خوابند
مرا از کوچهی سایه و ثانیه عبور بده
و به خود برسان
خواب مرا جز دستهای تو کسی تعبیر نخواهد کرد
یادت هست گفتم؛
!خواب دیدهام ماه و خورشید با هم یکی میشوند
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۷/۲۶/۱۳۸۷ ۱۲:۵۹:۰۰ ب.ظ.
4
نظرات
برچسبها: سپید
۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه
من پریشان شده بودم
در راهروی تاریک ِ زمان پر شده بود
و من آنقدر بلند بلند سرفه میکردم
که متوجه صدای همسفران نمیشدم
اما حالت لبهایشان آشکار میساخت
که چیزی در حوالی ِ "منطقی باش" یا "مال ِ من باش" میگفتند
من پریشان شده بودم
و پریشانی من تقصیر آدمها نبود
من دریچهی روشنی را گم کرده بودم
که آنها از وجودش بیخبر بودند
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۷/۲۱/۱۳۸۷ ۰۱:۴۵:۰۰ ب.ظ.
4
نظرات
برچسبها: سپید
۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه
چای سرد
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۷/۱۳/۱۳۸۷ ۰۹:۰۰:۰۰ ب.ظ.
1 نظرات
برچسبها: سپید
۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه
خدا اینجاست
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۷/۰۶/۱۳۸۷ ۰۲:۵۵:۰۰ ب.ظ.
2
نظرات
برچسبها: آزاد
۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه
سیب های قهوه ای
میدانی؟
این را تازه فهمیده ام
اینجا سر ِ خط هم نیست
این را هم تازه فهمیده ام
دقیق نگاه کن
وقتی عشق نباشد
زندگی بردگی است
وقتی عشق نباشد
هیچ چیز نیست
تو میمانی و این ماراتون ابلهانه
- آنقدر میدوی تا برسی - اگر برسی
"!دیگران میگویند "آفرین
خسته تر میشوی
رها میشوی روی چمن های کنار جاده
و فکر میکنی به تمام لحظه هایی که ابلهانه گذشت
چمن ها سبز ِ سبز است
و تو هنوز
فکر میکنی به تمام لحظه هایی که ابلهانه گذشت
آه بس است دیگر... احمق ها را رها کن
بیا بنشین اینجا
من تازه سیب پوست کندن یاد گرفته ام
!ببین
وقتی پوستش را میگیری
زود قهوه ای میشود
وقتی پوست گرفتی باید بخوری
میدانی که از کدام درد سخن میگویم؟
چند وقتی است صبحها عادت کرده ام سیب بخورم
یک قاچ کوچک هم به آیدا و آیدین میدهم
آیدین بیشتر میخورد
مهربان ِ روزگار گذشته
- همان چیزی که از آن میترسیدی-
میفهمی؟
اما نترس... جایی که نمیروم
یعنی جایی نیست که بروم
:همانطور که اشکان میگفت
خبری نیست! یعنی از اول هم خبری نبوده است"
و تمام نمیشوند
ما میبینیم، ولی باور نمیکنیم تنها همین باشد
به همین سادگی
به همین سادگی که با انگشت
یک خط مستقیم بکشی روی پایت
- به طول 7 سانتیمتر-
و بگویی زندگی همین است
و دوباره بکشی و بگویی
یعنی به هم نمیپیوندند
که خطوط شوند
و خطوط صفحه شوند
"و صفحه ها، فضا
و ماشین هایی که دیگر نور هم ندارند، از همانجا که دیشب رفته اند
بازمیگردند
ما یک لیوان شیر میخوریم
و روزنامه را ورق میزنیم
من میگویم صفحه های اصلی، بیشترش دروغ است
خبرهای واقعی را از صفحه های نیازمندیها میتوانی بفهمی
نگاه به ساعت میکنیم
دیر شده است
سوار آسانسور میشویم
و بیست و چهار طبقه پایین میرویم
تا زندگی نقطه وارمان را ادامه دهیم
دنیا کوچک تر از آن است که بخواهی خودت را گم کنی
- این را هم تازه فهمیده ام -
کوچک تر از کافه ای که زمستانها شیشه هایش بخار میکرد
و فکر میکردی چون دیده نمیشوی، در امانی
میتوانی دفترچه کوچکت را از کیفت دربیاوری
و تمام دردهای جهالتت را با چند خطی مزخرفات
استفراغ کنی روی کاغذ
سبک شوی
چند نفس عمیق بکشی و برگردی به ماراتون ابلهانه ات
میدانی که چه میگویم؟
...تو هم نوشته ای
عجیب نیست که باز گول میخوریم؟
همه اشتباه میکنیم
آنقدر دست دست میکنیم
غروب میشود
و سیب ها قهوه ای میشوند
پشت به خورشید میکنیم
سایه مان را میبینیم
و فکر میکنیم
!خبری شده است
خبری نیست
زندگی خوب یا بد
همانطور است که بود
فقط ما پیر تر شده ایم و ابله تر
باور نمیکنیم
صبر میکنیم تا آینده رخ دهد
...آینده ای نیست
و آنها که میدانی،به ما میخندند
سالهاست که قصه همین است
فرصتمان کوتاه است
حیف است سیب ها قهوه ای شوند
عاشق شو
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۶/۱۴/۱۳۸۷ ۱۱:۲۶:۰۰ ق.ظ.
7
نظرات
برچسبها: سپید
۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه
چگونه می توانستم بگویم؟
حقیقت را، تنها در افسانه ها می جویند
یا آنکه، حقیقت را
افسانه ای بیش نمی دانند
غرور وار
رهگذران را از قدکشیدن باز می دارد
- اما گویی هرگز کسی خویشتن را - چنان که باید
باور نکرده است
با فخری که از داشتن فانوس شکسته ای می فروشند
شمع های رو به باد ِ همسفران را به سخره می گیرند
این جماعت ِ غریب
جز آنکه دوست بداری
و دوست داشته شوی
چرا که جز آن، زندگی چراگاه بزرگیست
- که در آن -
و عده ای در پی جواب این چراها
چرای بزرگتری را از یاد می برند
که گاه تپش قلبی باشی در راستای زمان
و گاه
عبوری پادساعتگرد
تجربه ای تلخ یا شیرین را
نه این چنین عکسی تکراری بر قابی کهنه
که شیشه ی غبار آلودش
جهان را بر نظرت تیره می نمایاند
در این دالان ها، در به در شده ای؟
خودتان نگاه کنید
که این مرغان مهاجر
نه از سر وارستگی
و نه از سر دل نبستن به این خاکستریهاست
که در عبورند
عجبا! که برای جستن گمشده ای
که در همین نزدیکی فراموش است
سرزمین به سرزمین
هزاران سال است که در هجرتند
چگونه می توانستم بگویم؟
هنگامی که فریاد تو، زمزمه های من
و کابوسی که تو از آن می هراسیدی
رویای کودک ِ کوچه های خاکی بود
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۶/۰۹/۱۳۸۷ ۱۱:۰۹:۰۰ ق.ظ.
2
نظرات
برچسبها: سپید
۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه
مرا آغشته ی نامی کن
عکس: سعید عباسی
هزار بار چیدیم و بازی کردیم
و هر بار
بی آنکه بازی به انتها برسد
پایان یافت
و ما بی آنکه بدانیم
محبت
مهره ی گم شده ی این بازی بود
از نو چیدیم و از نو بازی کردیم
لحظه ها
از میان ِ تنگی زمان می گذشت
و مسافر تفسیری تازه می کرد
منظره ی دریچه ی قفس را
حقیقت ِ عشق بود
و عقل، با تمام عاقلی اش
بی منطق انکار می کرد
دخترکان ِ پر حرف و بازیگوش
به دلباختنی صادقانه، سکوت زمزمه می کردند
و تنهایی تنها مزد ِ بیداران بود
آن هنگام که آدمک
از پشت ِ حصار ِ تعصب قد می کشید
تا آنسوتر را نظاره کند
معلم می گفت: زندگی را صرف کن
:پسرک آهسته فریاد می زد
گم شدم، گم شدی، گم شد
گم شدیم، گم شدید، گم شدند
!خاطره
مرا آغشته ی نامی کن
!آرزوهایم ته کشیده است
خطرناک شده ام
تو می دانی
من آن چیز را که اسیر زمان بود نپذیرفتم
و دل ِ من، راضی به بازی ِ سکه های فرسوده نشد
!تو می دانی آخر
من مسافر ِ جا مانده ی آن قطارم
که وقت ِ رفتن سوت نکشید
مرا آغشته ی نامی کن
آرزوهایم ته کشیده است
16-7-82
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۶/۰۴/۱۳۸۷ ۱۲:۵۴:۰۰ ق.ظ.
3
نظرات
برچسبها: سپید
۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه
مردم شهر خدا
مردم شهر خدا می دیدند
دخترانی داشتند
مادران وقت سحر
،مردم شهر خدا
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۵/۱۶/۱۳۸۷ ۱۱:۱۵:۰۰ ب.ظ.
4
نظرات
برچسبها: آزاد
۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه
...آنان به تو خواهند گفت
آسمان قرقِ فرشتگان است و تو خيال ِ همسفری ِ ستارگان را فراموش کن
آنان به تو خواهند گفت که بيا روياهايت با فانوسی شکسته معاوضه کنيم
که شب هراسی به دل نيمه منجمدت نبخشد
...گوش نکن
!دستهايت را به من بده
من خورشيدی در دلت خواهم کاشت
که از هر خوشه اش زمينی گرم خواهد شد
بيا ... بيا من با تو پيوند سوختن بسته ام
از آتش ِ اينان مترس
عظمت باور ِ سياوش هرگز در خيال ِ اسطوره ساز ِ اينان نمی گنجد
بيا معنای روشنايی را به کوران بياموزيم
بهار 1383
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۵/۰۲/۱۳۸۷ ۱۲:۱۷:۰۰ ب.ظ.
2
نظرات
برچسبها: سپید
۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سهشنبه
...کوچه یعنی
مرگِ تدریجی ِ یک باور ِ نو
!کوچه یعنی که همین
تو سخن هیچ مگو، فکر نکن، ساده نباش
صدهزار گفته ی نا گفته شنو
باز آن گفته ی ناپخته بگو
کوچه یعنی من و تو در خوابیم
!خفته ها بیدارند
کوچه یعنی خورشید مال ِ چنار
...سایه ها می مانند
کوچه یعنی دیوار، کوچه یعنی که خیال
،کوچه یعنی ما هنوز اینجاییم
فکرمان پر زده آن سوی محال
کوچه یعنی من و تو می ترسیم
مثل یک قطره جدا گشته ز ابر
و جدا مانده ز بحر
و غم ِ یخ زدگی
روی این حوض که پر از خاطره ی ماهیهاست
نکند آخر ِ دنیا اینجاست؟
نکند تا ته ِ قصه، روشنی نا پیداست؟
من و تو بی تابیم
فکرمان پر زده از آبادی
گوش کن! مردم ِ آبادی
!زیرِ این سایه چه خوش می خندند
برگردیم... خفته ها بیدارند
برگردیم... سایه ها می مانند
من و تو قطره ی اینجا نیستیم
گوش کن، بادها می خوانند
...من و تو دریاییم، ابرها بالایند
ساعت 12:45
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۱۱/۲۳/۱۳۸۶ ۱۰:۰۶:۰۰ ب.ظ.
1 نظرات
برچسبها: آزاد
۱۳۸۶ بهمن ۹, سهشنبه
کلید
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۱۱/۰۹/۱۳۸۶ ۰۴:۳۴:۰۰ ب.ظ.
1 نظرات
برچسبها: برداشت
۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه
من حرفهایی داشتم برای نگفتن
شاید همه برداشتم از زندگی بخاطر سوءتفاهمی قدیمی، اشتباه باشد
اما یادم نمی رود
یک روز دلم خیلی گرفته بود
تصمیم گرفتم چشمهایم را ببندم و دقیق گوش کنم
به صدای کودکانه و ضعیفی که در اعماق وجودم انگار مرا صدا می زد
ابتدا گمان کردم وهمی فراگیر مرا در بر گرفته است
اما دقیق تر که گوش دادم یادم افتاد
من نیمی از خود را در سرزمینی دوردست که بخاطر ندارم کجا بود
جا گذاشته ام
درون و بیرون من از هم فاصله گرفته بودند
و این فاصله مرا از من دور کرده بود
مي داني؟ آن وقتها زود خسته می شدم
دلم می خواست بخوابم
آنقدر بخوابم که وقتی بیدار شدم یادم رفته باشد چرا خوابیده ام
وقتي نسیم ِ خنك شرقي آمد و خطوط ذهن مرا پاک کرد
همه اندوخته های ذهنم با هم قاطی شد
درستها و غلطها آمیختند و پس از آن هیچ چیز درست یا غلط نبود
و دیگر هیچ احساس قریبی
ترسیدم در سطح لغزنده روزگار سر بخورم به سوی فردایی نامعلوم
زمین بخورم، خوابم ببرد
و بعد که چشمانم را گشودم
دیگر پسر بچه ای نباشم که نگران مردن ِ ماهي ِ قرمز نوروز بود
86/11/2
ارسال شده توسط
Ehsan
در
۱۱/۰۴/۱۳۸۶ ۱۰:۱۲:۰۰ ق.ظ.
0
نظرات
برچسبها: سپید











