۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

!تنها کافیست باور کنی نوری هست



تازه از تاریکی آمده‌ام
و نور نگاهت چشمهایم را می‌زند
گویی عادت ندارم به این همه روشنی

جانان می‌دانی؟ حق با او بود
وقتی صبر می‌کنی
،سرنوشتِ دست‌هایت
گره می‌خورد با دست‌هایی که تو را از سردیِ تکرار
به سلامت عبور می‌دهند

تنها کافیست دردهایت را رها کنی
!و باور کنی نوری هست
آنگاه نگاهت تلاقی خواهد کرد با نگاهی
که حادثه آغاز شود
و همین برای یک عمرِ بچه ها کافیست
تا سرِ زنگ بیداری
مسئله حل کنند که؛
"...محاسبه کنید: سرعت عشق را در لحظه‌‌ی برخوردِ دو نگاه"

!تنها کافیست باور کنی نوری هست
بعد نگاهی پدیدار می شود تا تاریکی ناپیدا شود
همانطور
که تو پیدا شدی

و من گفتم تاریک است
!تو سوختی تا من روشن شوم
باور کنم تُردیِ این تنهایی را
باور کنم عشق یعنی گذشتن
...و سوختن
و باور کنم که؛
"خاموشی گناه ماست"

12/8/1387

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

ماشین ِ زمان ِ چشم های تو

جانان
من در همان مکثی که پیش از هر "دوستت دارم" گفتنت داشتی
خدا را حس میکردم
و تو ضربان ِ احساسِ مرا زیر انگشت اشاره‌ات چنان حس می‌کردی
که مادری، لگد‌های فرزندش را در ماه نهم حس می‌کند
ولی استحکام ریشه‌های در هم تنیده‌ی من
در خاکِ سفتِ باران نخورده
قانونِ جاذبۀ چشم‌های تو را
!جدی نمی‌گرفت
.
من در مسیر ِچشم‌های تو گیر کرده بودم
و دلم بال بال می‌زد
مثل پروانه‌ای که میانِ روشنی و تاریکی
در روزنه‌ای گیر می‌کند
تا به حال به تو گفته‌ام -
،درست میانِ روشنی و تاریکی
فضایی هست که من بیشتر عمرم را
-آنجا گذرانده‌ام؟

چشم‌های تو خورشیدم شده بود
و دل من چون ماه روشن بود
ولی نور نداشت

ماشین زمانِ چشم‌های تو
در کسری از ثانیه
مرا به باغ ِ گمشده‌ای می‌رساند
که دنیا کوچک‌ترین سیبِ چیده‌ی آن بود
اما چشم‌هایت را که می‌بستی
،باز من بودم و اتاق ِ خالی
یک فنجان چای سرد
و مردمی که حضور مرا در در باغِ گمشده
باور نمی‌کردند
چرا که خود، شهروندِ راهروی تاریک بودند
پول رایجشان لبخند نبود
زبان رایجشان سکوت نبود
و حقیقت را افسانه‌ای می‌پنداشتند

!جانان
من دل منجمد خود را با چشم‌های تو گره زده بودم
و با هر پلک زدنت
جهانم تاریک و روشن می‌شد
...یخ می‌زدم و می‌سوختم

تا تو چشم‌هایت را از من بریدی
و به آسمان دوختی
و بی قرار شدی

تو بی قرارشدی و رفتی
در پی کهکشانی که از پشت چشم‌هایت طلوع کرد
و من سالهاست که در پی ِ احساس ِ گم کرده خویش
به هر سنگ، به هر جوی، به هر شاخه، به هر برگ که می‌رسم
مکثی می‌کنم و می‌پرسم
"راستی تا به حال عاشق شده ای؟"

!جانان
من برای این همه ستاره که پشت چشم‌های تو پنهان شده است
!شعر دارم! گوش کن

بگذار این بار من از "دوستت دارم" بگویم
بگذار بی‌قرار شوم
و تو لا به لای همین شب‌هایی که فرشته‌ی بیداری
در نی‌لبک خود می‌دمد
زلالِ آبی آهسته از پیچ و خم سنگ‌ها می‌گذرد
با هر شاخ و برگ از عشق می‌گوید
و مردم شهر، خواب ِ خوابند
مرا از کوچه‌ی سایه و ثانیه عبور بده
و به خود برسان
خواب مرا جز دست‌های تو کسی تعبیر نخواهد کرد

یادت هست گفتم؛
!خواب دیده‌ام ماه و خورشید با هم یکی می‌شوند
.
مهرماه 1387

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

من پریشان شده بودم

بوی تند ملغمۀ باروت و نفت و خون
در راهروی تاریک ِ زمان پر شده بود
و من آنقدر بلند بلند سرفه می‌کردم
که متوجه صدای همسفران نمی‌شدم
اما حالت لب‌هایشان آشکار می‌ساخت
که چیزی در حوالی ِ "منطقی باش" یا "مال ِ من باش" می‌گفتند

من پریشان شده بودم
و پریشانی من تقصیر آدم‌ها نبود
من دریچه‌ی روشنی را گم کرده بودم
که آنها از وجودش بی‌خبر بودند

1387/7/19

۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

چای سرد



به نام هر صدایی که تو را از خواب می‌گیرد
دست‌هایت را به من بده تا بال‌های خیال من
به وسعت هستی شود
دست‌هایت را به من بده تا کوچه‌های خلوت
آخر دنیا نباشد

!جانان
دلم برای حسِ ترک خوردن پوسته‌ی باورهای ناخواسته‌ام
تنگ شده است
دلم برای طعم قهوه با مزه فلسفه تنگ شده است
وقتی که پس از هر چهارشنبه‌ی خیس ِ عصرهای پاییزی
روی سنگفرش‌های آن خیابانِ منتهی به باورهای سطحیِ کلاغهایِ پر سر و صدا
حس می‌کردم آبستن درک تازه‌ای شده‌ام
و کودکی در راه است

...دو بیتی‌های نارس
...ترانه‌های کبود
...سپیدهای سیاه
خوب می‌دانم پدر خوبی برایشان نبوده‌ام
آن هنگام که بلندای اندیشه من
حتی کوتاهتر از اکنون بود
و ذره ذره‌ی دردهای دروغین خویش را
لابه لای واژگان تو خالی ِ آنان می‌پیچیدم
و هیچ حواسم به ریشه‌ای نبود
که در آب نیست
و ریشه که در آب نباشد
درخت می‌خشکد

!جانان
،دل من
مثل تمام قصه‌هایی که یک نفر می‌رود و یک نفر می‌ماند
گرفته است
مثل بالونی شده‌ام که کیسه‌های شِنش را رها کرده است
همه را
و خود را به بادی سپرده است که او را هیچ دلبستگی نیست
،بالا می‌روم
تا کجا را نمی‌دانم
از کجا را هم حتی، نمی‌دانم
فقط بالا می‌روم، و می‌بینم که از این بالا خانه‌مان کوچک است
مادرم هنوز حرف‌هایی می‌زند که من خوب نمی‌شنوم
پدرم کتاب می‌خواند
،و من
مثل همیشه در اتاقم نشسته‌ام
ساز می‌زنم و دو خط شعر می‌گویم
آیدین می‌خواند
باز یادم می‌رود چای ریخته بودم
باز سرد می‌شود و می‌روم تا دوباره بریزم
،باز در مسیر آشپزخانه
حواسم پرتِ مزخرفات تلویزیون می‌شود
و باز شعرهایی که در سرم بود
از یادم می‌رود

دستهایت را به من بده
باور کن بی‌هدفیِ کوچه‌های خلوت را
باور کن هزاران سال است
برای تمام کسانی که ما را جدی نگرفتند
و برای تمام کسانی که ما جدی نگرفتیمشان
قصه فقط، قصه‌ی بازی نور و سایه‌هاست
- نور یکی است، اما سایه‌ها زیادند -
قصه، قصه‌ی سایه‌بازی اندیشه‌های کوتاه پدران ماست
آن‌هنگام که عشق را به بهانه سوءتفاهمات دیرینه
در پستوی تاریک تازیانه می‌زدند

،پس سخت نگیر
!هنوز قصه همان است
و تا روزی که عشق را از دفترچه بچه‌ها خط بزنند
و معلم‌ها به جای آموختن الفبای دوست داشتن
سوءتفاهمات دیرینه را یاد بدهند
انسان، انسان را خواهد کشت
و باز بر سر هر جوانه‌ای که پر از اشتیاق شکفتن است
دستی که متعلق به اندیشه‌ی اسیری است
سایه بازی خواهد کرد

جانان می‌دانی
تقویم را که ورق می‌زنم می‌بینم
فردا
صفحاتِ این‌ور تَر ِدیروز است
- !فقط همین-
...ولی چه فایده
تقویم را که می‌بندم
باز یادم می‌رود چه دیده بودم
باز فریبم می‌دهد دنیا

دست‌هایت را به من بده
باور کن تمام وحشتی را که آدم از ابتدای قصه‌ی سایه‌بازی تا امروز
با خود کول کرده و اینجا آورده است
بوسیله "عرفان لایت با طعم نعنا" سبک نمی‌شود
عشق را از لابه‌لای صفحات تاریخِ شرم‌آور گم‌شدگان پیدا کن
خوب فوتش کن و بر دریچه دلت بیاویز
"باقی فسانه است"
فقط صورتت را آن‌ور بگیر
!من به گرد و خاک، عجیب حساسیت دارم

جانان
!دست‌هایت را به من بده
من برای آغاز ِ عبور از این سیاهی
به دست‌های تو محتاجم
دریغ نکن
بگذار بال‌های خیالِ من به وسعت هستی شود

1387/7/6

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

خدا اینجاست

کویر تشنه است، تو می دونی
تو دریا باش، تو می تونی
بذار مرز خیالِ تو بره تا آخره دنیا
کمه این فرصتِ پرواز
نذار امروز بشه فردا
تو اینجایی، خدا اینجاست!
نگاه اینجا، صدا اینجاست
سکوت ِ لحظه هم اینجاست
بجز اینجا دیگه جا نیست
فقط حرفه،
سبدهای انار خالیست
بجز اینجا من و تردید،
تو قابِ عقل سرگرمیم
کجا رفتیم از این اینجا
خدا اینجاست! برگردیم
87/7/5

۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

سیب های قهوه ای

اینجا ته خط نیست
می‌دانی؟
این را تازه فهمیده ام
اینجا سر ِ خط هم نیست
این را هم تازه فهمیده ام

دقیق نگاه کن
وقتی عشق نباشد
زندگی بردگی است
وقتی عشق نباشد
هیچ چیز نیست
تو می‌مانی و این ماراتون ابلهانه
- آنقدر می‌دوی تا برسی - اگر برسی
و وقتی رسیدی، خسته می‌رسی
"!دیگران می‌گویند "آفرین
"خودت می‌گویی "که چی؟
و دوباره می‌دوی
خسته تر می‌شوی
رها می‌شوی روی چمن های کنار جاده
و فکر می‌کنی به تمام لحظه هایی که ابلهانه گذشت
چمن ها سبز ِ سبز است
و تو هنوز
فکر می‌کنی به تمام لحظه هایی که ابلهانه گذشت

آه بس است دیگر... احمق ها را رها کن
بیا بنشین اینجا
من تازه سیب پوست کندن یاد گرفته ام
!ببین
!تازه دانسته ام درون سیب دنیایست
ولی حیف
وقتی پوستش را می‌گیری
زود قهوه ای می‌شود
وقتی پوست گرفتی باید بخوری
می‌دانی که از کدام درد سخن می‌گویم؟

چند وقتی است صبحها عادت کرده ام سیب بخورم
یک قاچ کوچک هم به آیدا و آیدین می‌دهم
آیدین بیشتر می‌خورد

مهربان ِ روزگار گذشته
خطوط قرمز من کمرنگ شده است
- همان چیزی که از آن می‌ترسیدی-
و جنون سرعت گرفته ام
می‌فهمی؟
اما نترس... جایی که نمی‌روم
یعنی جایی نیست که بروم

:همانطور که اشکان می‌گفت
خبری نیست! یعنی از اول هم خبری نبوده است"
وقتی از این بالا نگاه کنی، فقط نقطه های روشنی می‌بینی که حرکت می‌کنند
و تمام نمی‌شوند
ما می‌بینیم، ولی باور نمی‌کنیم تنها همین باشد
به همین سادگی
به همین سادگی که با انگشت
یک خط مستقیم بکشی روی پایت
- به طول 7 سانتیمتر-
و بگویی زندگی همین است
و دوباره بکشی و بگویی
"!همین"

ولی انسانها سختش می‌کنند
و همین می‌شود که نقاط روشن تمام نمی‌شود
یعنی به هم نمی‌پیوندند
که خطوط شوند
و خطوط صفحه شوند
"و صفحه ها، فضا

صبح می‌شود
و ماشین هایی که دیگر نور هم ندارند، از همانجا که دیشب رفته اند
بازمی‌گردند
ما یک لیوان شیر می‌خوریم
و روزنامه را ورق می‌زنیم
من می‌گویم صفحه های اصلی، بیشترش دروغ است
خبرهای واقعی را از صفحه های نیازمندیها می‌توانی بفهمی
نگاه به ساعت می‌کنیم
دیر شده است
سوار آسانسور می‌شویم
و بیست و چهار طبقه پایین می‌رویم
تا زندگی نقطه وارمان را ادامه دهیم

دنیا کوچک تر از آن است که بخواهی خودت را گم کنی
- این را هم تازه فهمیده ام -
کوچک تر از کافه ای که زمستانها شیشه هایش بخار می‌کرد
و فکر می‌کردی چون دیده نمی‌شوی، در امانی
می‌توانی دفترچه کوچکت را از کیفت دربیاوری
و تمام دردهای جهالتت را با چند خطی مزخرفات
استفراغ کنی روی کاغذ
سبک شوی
چند نفس عمیق بکشی و برگردی به ماراتون ابلهانه ات
می‌دانی که چه می‌گویم؟
...تو هم نوشته ای

عجیب نیست که باز گول می‌خوریم؟
همه اشتباه می‌کنیم
آنقدر دست دست می‌کنیم
غروب می‌شود
و سیب ها قهوه ای می‌شوند
پشت به خورشید می‌کنیم
سایه مان را می‌بینیم
و فکر می‌کنیم
!خبری شده است
اما
خبری نیست
زندگی خوب یا بد
همانطور است که بود
فقط ما پیر تر شده ایم و ابله تر

باور نمی‌کنیم
صبر می‌کنیم تا آینده رخ دهد
...آینده ای نیست
ما معطل شده ایم
و آنها که می‌دانی،به ما می‌خندند
سالهاست که قصه همین است

مهربان! دوباره دقیق نگاه کن
فرصتمان کوتاه است
حیف است سیب ها قهوه ای شوند
عاشق شو

87/6/13

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

چگونه می توانستم بگویم؟




این جماعت
حقیقت را، تنها در افسانه ها می جویند
یا آنکه، حقیقت را
افسانه ای بیش نمی دانند

«احمد شاملو»



هرچند سقف ِ ادعاها
غرور وار
رهگذران را از قدکشیدن باز می دارد
- اما گویی هرگز کسی خویشتن را - چنان که باید
باور نکرده است
آفتاب درون را ندیده
با فخری که از داشتن فانوس شکسته ای می فروشند
شمع های رو به باد ِ همسفران را به سخره می گیرند
این جماعت ِ غریب

هدفی والاتر نیافتم حیات را
جز آنکه دوست بداری
و دوست داشته شوی
چرا که جز آن، زندگی چراگاه بزرگیست
- که در آن -
عده ای تنها می چرند
و عده ای در پی جواب این چراها
چرای بزرگتری را از یاد می برند

روزگار تو را فرا می دهد
که گاه تپش قلبی باشی در راستای زمان
و گاه
عبوری پادساعتگرد
تجربه ای تلخ یا شیرین را
نه این چنین عکسی تکراری بر قابی کهنه
که شیشه ی غبار آلودش
جهان را بر نظرت تیره می نمایاند
مسافر
در جستجوی کدامین در
در این دالان ها، در به در شده ای؟
دلم می خواست بگویم
خودتان نگاه کنید
که این مرغان مهاجر
نه از سر وارستگی
و نه از سر دل نبستن به این خاکستریهاست
که در عبورند
عجبا! که برای جستن گمشده ای
که در همین نزدیکی فراموش است
سرزمین به سرزمین
هزاران سال است که در هجرتند

اما حرفم را چگونه می فهماندم؟
چگونه می توانستم بگویم؟
هنگامی که فریاد تو، زمزمه های من
و کابوسی که تو از آن می هراسیدی
رویای کودک ِ کوچه های خاکی بود

تابستان 1382

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

مرا آغشته ی نامی کن

عکس: سعید عباسی

هزار بار چیدیم و بازی کردیم
و هر بار
بی آنکه بازی به انتها برسد
پایان یافت

و ما بی آنکه بدانیم
محبت
مهره ی گم شده ی این بازی بود
از نو چیدیم و از نو بازی کردیم

لحظه ها
از میان ِ تنگی زمان می گذشت
و مسافر تفسیری تازه می کرد
منظره ی دریچه ی قفس را

حقیقت ِ عشق بود
و عقل، با تمام عاقلی اش
بی منطق انکار می کرد

دخترکان ِ پر حرف و بازیگوش
به دلباختنی صادقانه، سکوت زمزمه می کردند

و تنهایی تنها مزد ِ بیداران بود
آن هنگام که آدمک
از پشت ِ حصار ِ تعصب قد می کشید
تا آنسوتر را نظاره کند

معلم می گفت: زندگی را صرف کن
:پسرک آهسته فریاد می زد
گم شدم، گم شدی، گم شد
گم شدیم، گم شدید، گم شدند

!خاطره
مرا آغشته ی نامی کن
!آرزوهایم ته کشیده است
خطرناک شده ام

تو می دانی
من آن چیز را که اسیر زمان بود نپذیرفتم
و دل ِ من، راضی به بازی ِ سکه های فرسوده نشد

!تو می دانی آخر
من مسافر ِ جا مانده ی آن قطارم
که وقت ِ رفتن سوت نکشید

مرا آغشته ی نامی کن
آرزوهایم ته کشیده است

16-7-82

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

مردم شهر خدا

از روزی که فهمیدم قصه ها خیلی قشنگن ولی ضمانت اجرایی ندارند، از روزی که فهمیدم قصه ها رو یه نفر مثل من و تو نوشته، از روزی که زندگی من دیگه یه تفنگ چوبی و چند تا ماشین پلاستیکی نبود و صبحها برای بیدار شدن بهانه ی بزرگتری داشتم، از روزی که از خودم پرسیدم، قضیه چیه؟ من اینجا چیکار می کنم؟ و بالاخره از روزی که باور کردم یه روز همه ما می میریم، نمی دونم زندگیم تموم شد، یا شروع
راستی! تا حالا اونقدر تنها شدی که بری جلوی آینه و از خودت بپرسی ببخشید می تونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟ و آینه عاقل اندر سفیه یه نگاه بهت بندازه و بذاره بره! تا حالا شده تو شهری زندگی کنی که وقتی هوا سرده مردم پنجره رو باز کنن تا بیشتر سردشون بشه و شبها دنبال خورشید بگردن و صبحها دنبال ماه! و هیچ وقت هیچ کدوم رو پیدا نکنن. تا حالا شده؟ تا حالا شده تو شهری زندگی کنی که بچه ها وقتی بزرگ می شن، سقف خونه هاشون اونقدر کوتاه باشه که مجبور بشن تا آخر عمر قوز کنند! تا حالا شده؟

مردم شهر خدا
چه صفایی داشتند
زندگی شان پر شور
سایبانی داشتند، که از آن نور می کرد عبور
مردم شهر خدا می دیدند
کشتن چلچله ها، نیست معنای سکوت
بستن پای غزال، نیست معنای سکون
دخترانی داشتند
پاک تر از گل یاس
پسرانی که ندادند تن خویش به داس
دخترانی خالص
،همه از جنس سحر
کودکانی که به هنگام دعا، در پی رمز زمان می گشتند
در پی قصه ی خلقت
در پس ِ ثانیه ها
مادران وقت سحر
سفره سبز محبت را می گشودند روی تاریکی روز
و شبانگاه پدرها با دل روشن خویش
گرما می دادند، به شب و سایه و سوز
،مردم شهر خدا
...مردم شهر خدا
چه خدایی داشتند

زمستان 1382

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

...آنان به تو خواهند گفت

آنان به تو خواهند گفت
آسمان قرقِ فرشتگان است و تو خيال ِ همسفری ِ ستارگان را فراموش کن
آنان به تو خواهند گفت که بيا روياهايت با فانوسی شکسته معاوضه کنيم
که شب هراسی به دل نيمه منجمدت نبخشد
...گوش نکن
!دستهايت را به من بده
من خورشيدی در دلت خواهم کاشت
که از هر خوشه اش زمينی گرم خواهد شد
بيا ... بيا من با تو پيوند سوختن بسته ام
از آتش ِ اينان مترس
عظمت باور ِ سياوش هرگز در خيال ِ اسطوره ساز ِ اينان نمی گنجد
بيا معنای روشنايی را به کوران بياموزيم

بهار 1383

۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

...کوچه یعنی


کوچه یعنی عادت
مرگِ تدریجی ِ یک باور ِ نو
!کوچه یعنی که همین
تو سخن هیچ مگو، فکر نکن، ساده نباش
صدهزار گفته ی نا گفته شنو
باز آن گفته ی ناپخته بگو

کوچه یعنی من و تو در خوابیم
!خفته ها بیدارند
کوچه یعنی خورشید مال ِ چنار
...سایه ها می مانند

کوچه یعنی دیوار، کوچه یعنی که خیال
،کوچه یعنی ما هنوز اینجاییم
فکرمان پر زده آن سوی محال
کوچه یعنی من و تو می ترسیم
مثل یک قطره جدا گشته ز ابر
و جدا مانده ز بحر
و غم ِ یخ زدگی
روی این حوض که پر از خاطره ی ماهیهاست

نکند آخر ِ دنیا اینجاست؟
نکند تا ته ِ قصه، روشنی نا پیداست؟
من و تو بی تابیم
فکرمان پر زده از آبادی
گوش کن! مردم ِ آبادی
!زیرِ این سایه چه خوش می خندند

برگردیم... خفته ها بیدارند
برگردیم... سایه ها می مانند
من و تو قطره ی اینجا نیستیم
گوش کن، بادها می خوانند
...من و تو دریاییم، ابرها بالایند

11/11/1386
ساعت 12:45

۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

کلید



یک عمر در یک اتاق کوچک ... تک و تنها ... پشت یک در بسته ... منتظر بودم ، کسی بیاید ... و دری را که از سمت من قفل بود ... باز کند ! ... یک عمر ... کلید در جیبم بود ... و روزهایم را هدر می کردم ... تا یاد بگیرم ... چگونه با سوزنی زنگار خورده قفل را بگشایم ... و حال که این در گشوده شده است ... خود را متعجب در اتاقی بزرگتر می بینم ... این بار با سه در ... یکی را که من گشودم ... و دو تای دیگر که باز هم فکر می کنم ، از بیرون قفل است

شاید روزی یکی از این دو در را نیز گشودم ... و بر اتاقی دیگر وارد شدم ( که کمی بزرگتر است !) ... اینبار با چهار در ... یکی را که من گشوده ام ... (و چه بسا یکی دیگر ... در دوم اتاق قبل باشد ... که من نتوانستم بگشایم) ... حرف من این است... آیا باز هم فکر خواهم کرد که سه تای دیگر از بیرون قفل است؟ ... خیره سری من تا اتاق چندم ... با من همراه خواهد بود؟ ... تا اتاق چندم ، منتظر کسی خواهم بود؟ ... ببین من نمی دانم اتاق آخر کجاست ... ولی خوب می دانم ... تمام این اتاق ها ... در نهایت ، به یک اتاق ختم می شود ... و در آن اتاق کسی منتظر من است

خرداد 1382

۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه

من حرفهایی داشتم برای نگفتن

شاید همه چیزهایی که تا به حال نوشته ام غلط باشد
شاید همه برداشتم از زندگی بخاطر سوءتفاهمی قدیمی، اشتباه باشد
اما یادم نمی رود
یک روز دلم خیلی گرفته بود
تصمیم گرفتم چشمهایم را ببندم و دقیق گوش کنم
به صدای کودکانه و ضعیفی که در اعماق وجودم انگار مرا صدا می زد
ابتدا گمان کردم وهمی فراگیر مرا در بر گرفته است
اما دقیق تر که گوش دادم یادم افتاد
من نیمی از خود را در سرزمینی دوردست که بخاطر ندارم کجا بود
جا گذاشته ام

درون و بیرون من از هم فاصله گرفته بودند
و این فاصله مرا از من دور کرده بود
مي داني؟ آن وقتها زود خسته می شدم
دلم می خواست بخوابم
آنقدر بخوابم که وقتی بیدار شدم یادم رفته باشد چرا خوابیده ام

تقصير پاييز بود
وقتي نسیم ِ خنك شرقي آمد و خطوط ذهن مرا پاک کرد
همه اندوخته های ذهنم با هم قاطی شد
درستها و غلطها آمیختند و پس از آن هیچ چیز درست یا غلط نبود
و دیگر هیچ احساس قریبی
ذهن مرا لابه لای هجم ِمشبکِ افکار این مردم ننشاند
من حرفهایی داشتم برای نگفتن
اما سكوت، زبان اين مردم نبود

مي داني از چه ترسيدم؟
ترسیدم در سطح لغزنده روزگار سر بخورم به سوی فردایی نامعلوم
زمین بخورم، خوابم ببرد
و بعد که چشمانم را گشودم
دیگر پسر بچه ای نباشم که نگران مردن ِ ماهي ِ قرمز نوروز بود

86/11/2