۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

چگونه می توانستم بگویم؟




این جماعت
حقیقت را، تنها در افسانه ها می جویند
یا آنکه، حقیقت را
افسانه ای بیش نمی دانند

«احمد شاملو»



هرچند سقف ِ ادعاها
غرور وار
رهگذران را از قدکشیدن باز می دارد
- اما گویی هرگز کسی خویشتن را - چنان که باید
باور نکرده است
آفتاب درون را ندیده
با فخری که از داشتن فانوس شکسته ای می فروشند
شمع های رو به باد ِ همسفران را به سخره می گیرند
این جماعت ِ غریب

هدفی والاتر نیافتم حیات را
جز آنکه دوست بداری
و دوست داشته شوی
چرا که جز آن، زندگی چراگاه بزرگیست
- که در آن -
عده ای تنها می چرند
و عده ای در پی جواب این چراها
چرای بزرگتری را از یاد می برند

روزگار تو را فرا می دهد
که گاه تپش قلبی باشی در راستای زمان
و گاه
عبوری پادساعتگرد
تجربه ای تلخ یا شیرین را
نه این چنین عکسی تکراری بر قابی کهنه
که شیشه ی غبار آلودش
جهان را بر نظرت تیره می نمایاند
مسافر
در جستجوی کدامین در
در این دالان ها، در به در شده ای؟
دلم می خواست بگویم
خودتان نگاه کنید
که این مرغان مهاجر
نه از سر وارستگی
و نه از سر دل نبستن به این خاکستریهاست
که در عبورند
عجبا! که برای جستن گمشده ای
که در همین نزدیکی فراموش است
سرزمین به سرزمین
هزاران سال است که در هجرتند

اما حرفم را چگونه می فهماندم؟
چگونه می توانستم بگویم؟
هنگامی که فریاد تو، زمزمه های من
و کابوسی که تو از آن می هراسیدی
رویای کودک ِ کوچه های خاکی بود

تابستان 1382

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

مرا آغشته ی نامی کن

عکس: سعید عباسی

هزار بار چیدیم و بازی کردیم
و هر بار
بی آنکه بازی به انتها برسد
پایان یافت

و ما بی آنکه بدانیم
محبت
مهره ی گم شده ی این بازی بود
از نو چیدیم و از نو بازی کردیم

لحظه ها
از میان ِ تنگی زمان می گذشت
و مسافر تفسیری تازه می کرد
منظره ی دریچه ی قفس را

حقیقت ِ عشق بود
و عقل، با تمام عاقلی اش
بی منطق انکار می کرد

دخترکان ِ پر حرف و بازیگوش
به دلباختنی صادقانه، سکوت زمزمه می کردند

و تنهایی تنها مزد ِ بیداران بود
آن هنگام که آدمک
از پشت ِ حصار ِ تعصب قد می کشید
تا آنسوتر را نظاره کند

معلم می گفت: زندگی را صرف کن
:پسرک آهسته فریاد می زد
گم شدم، گم شدی، گم شد
گم شدیم، گم شدید، گم شدند

!خاطره
مرا آغشته ی نامی کن
!آرزوهایم ته کشیده است
خطرناک شده ام

تو می دانی
من آن چیز را که اسیر زمان بود نپذیرفتم
و دل ِ من، راضی به بازی ِ سکه های فرسوده نشد

!تو می دانی آخر
من مسافر ِ جا مانده ی آن قطارم
که وقت ِ رفتن سوت نکشید

مرا آغشته ی نامی کن
آرزوهایم ته کشیده است

16-7-82

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

مردم شهر خدا

از روزی که فهمیدم قصه ها خیلی قشنگن ولی ضمانت اجرایی ندارند، از روزی که فهمیدم قصه ها رو یه نفر مثل من و تو نوشته، از روزی که زندگی من دیگه یه تفنگ چوبی و چند تا ماشین پلاستیکی نبود و صبحها برای بیدار شدن بهانه ی بزرگتری داشتم، از روزی که از خودم پرسیدم، قضیه چیه؟ من اینجا چیکار می کنم؟ و بالاخره از روزی که باور کردم یه روز همه ما می میریم، نمی دونم زندگیم تموم شد، یا شروع
راستی! تا حالا اونقدر تنها شدی که بری جلوی آینه و از خودت بپرسی ببخشید می تونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟ و آینه عاقل اندر سفیه یه نگاه بهت بندازه و بذاره بره! تا حالا شده تو شهری زندگی کنی که وقتی هوا سرده مردم پنجره رو باز کنن تا بیشتر سردشون بشه و شبها دنبال خورشید بگردن و صبحها دنبال ماه! و هیچ وقت هیچ کدوم رو پیدا نکنن. تا حالا شده؟ تا حالا شده تو شهری زندگی کنی که بچه ها وقتی بزرگ می شن، سقف خونه هاشون اونقدر کوتاه باشه که مجبور بشن تا آخر عمر قوز کنند! تا حالا شده؟

مردم شهر خدا
چه صفایی داشتند
زندگی شان پر شور
سایبانی داشتند، که از آن نور می کرد عبور
مردم شهر خدا می دیدند
کشتن چلچله ها، نیست معنای سکوت
بستن پای غزال، نیست معنای سکون
دخترانی داشتند
پاک تر از گل یاس
پسرانی که ندادند تن خویش به داس
دخترانی خالص
،همه از جنس سحر
کودکانی که به هنگام دعا، در پی رمز زمان می گشتند
در پی قصه ی خلقت
در پس ِ ثانیه ها
مادران وقت سحر
سفره سبز محبت را می گشودند روی تاریکی روز
و شبانگاه پدرها با دل روشن خویش
گرما می دادند، به شب و سایه و سوز
،مردم شهر خدا
...مردم شهر خدا
چه خدایی داشتند

زمستان 1382