حقیقت را، تنها در افسانه ها می جویند
یا آنکه، حقیقت را
افسانه ای بیش نمی دانند
غرور وار
رهگذران را از قدکشیدن باز می دارد
- اما گویی هرگز کسی خویشتن را - چنان که باید
باور نکرده است
با فخری که از داشتن فانوس شکسته ای می فروشند
شمع های رو به باد ِ همسفران را به سخره می گیرند
این جماعت ِ غریب
جز آنکه دوست بداری
و دوست داشته شوی
چرا که جز آن، زندگی چراگاه بزرگیست
- که در آن -
و عده ای در پی جواب این چراها
چرای بزرگتری را از یاد می برند
که گاه تپش قلبی باشی در راستای زمان
و گاه
عبوری پادساعتگرد
تجربه ای تلخ یا شیرین را
نه این چنین عکسی تکراری بر قابی کهنه
که شیشه ی غبار آلودش
جهان را بر نظرت تیره می نمایاند
در این دالان ها، در به در شده ای؟
خودتان نگاه کنید
که این مرغان مهاجر
نه از سر وارستگی
و نه از سر دل نبستن به این خاکستریهاست
که در عبورند
عجبا! که برای جستن گمشده ای
که در همین نزدیکی فراموش است
سرزمین به سرزمین
هزاران سال است که در هجرتند
چگونه می توانستم بگویم؟
هنگامی که فریاد تو، زمزمه های من
و کابوسی که تو از آن می هراسیدی
رویای کودک ِ کوچه های خاکی بود

