۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

مردم شهر خدا

از روزی که فهمیدم قصه ها خیلی قشنگن ولی ضمانت اجرایی ندارند، از روزی که فهمیدم قصه ها رو یه نفر مثل من و تو نوشته، از روزی که زندگی من دیگه یه تفنگ چوبی و چند تا ماشین پلاستیکی نبود و صبحها برای بیدار شدن بهانه ی بزرگتری داشتم، از روزی که از خودم پرسیدم، قضیه چیه؟ من اینجا چیکار می کنم؟ و بالاخره از روزی که باور کردم یه روز همه ما می میریم، نمی دونم زندگیم تموم شد، یا شروع
راستی! تا حالا اونقدر تنها شدی که بری جلوی آینه و از خودت بپرسی ببخشید می تونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟ و آینه عاقل اندر سفیه یه نگاه بهت بندازه و بذاره بره! تا حالا شده تو شهری زندگی کنی که وقتی هوا سرده مردم پنجره رو باز کنن تا بیشتر سردشون بشه و شبها دنبال خورشید بگردن و صبحها دنبال ماه! و هیچ وقت هیچ کدوم رو پیدا نکنن. تا حالا شده؟ تا حالا شده تو شهری زندگی کنی که بچه ها وقتی بزرگ می شن، سقف خونه هاشون اونقدر کوتاه باشه که مجبور بشن تا آخر عمر قوز کنند! تا حالا شده؟

مردم شهر خدا
چه صفایی داشتند
زندگی شان پر شور
سایبانی داشتند، که از آن نور می کرد عبور
مردم شهر خدا می دیدند
کشتن چلچله ها، نیست معنای سکوت
بستن پای غزال، نیست معنای سکون
دخترانی داشتند
پاک تر از گل یاس
پسرانی که ندادند تن خویش به داس
دخترانی خالص
،همه از جنس سحر
کودکانی که به هنگام دعا، در پی رمز زمان می گشتند
در پی قصه ی خلقت
در پس ِ ثانیه ها
مادران وقت سحر
سفره سبز محبت را می گشودند روی تاریکی روز
و شبانگاه پدرها با دل روشن خویش
گرما می دادند، به شب و سایه و سوز
،مردم شهر خدا
...مردم شهر خدا
چه خدایی داشتند

زمستان 1382

۴ نظر:

ناشناس گفت...

im your favorite reader here!

ناشناس گفت...

Ive read this topic for some blogs. But I think this is more informative.

ناشناس گفت...

Hola!, muy buen blog, esta barbaro, me gustó, voy a seguir pasando, que andes genial y pasa por el mio cuando gustes ...


Luis

ناشناس گفت...

مردان خدا، پرده‌ي پندار دريدند/ يعني همه جا غير خدا يار نديدند...
راستي! يه مورد ديگه تو شعر پيدا کردم!
"در پي قصه‌ي خلقت..."! شايد اشاره اي ست به حلقه‌ي انا لله و انا اليه راجعون...
مويد باشيد...(: