
اینجا ته خط نیست
میدانی؟
این را تازه فهمیده ام
اینجا سر ِ خط هم نیست
این را هم تازه فهمیده ام
دقیق نگاه کن
وقتی عشق نباشد
زندگی بردگی است
وقتی عشق نباشد
هیچ چیز نیست
تو میمانی و این ماراتون ابلهانه
- آنقدر میدوی تا برسی - اگر برسی
و وقتی رسیدی، خسته میرسی
"!دیگران میگویند "آفرین
"خودت میگویی "که چی؟
و دوباره میدوی
خسته تر میشوی
رها میشوی روی چمن های کنار جاده
و فکر میکنی به تمام لحظه هایی که ابلهانه گذشت
چمن ها سبز ِ سبز است
و تو هنوز
فکر میکنی به تمام لحظه هایی که ابلهانه گذشت
آه بس است دیگر... احمق ها را رها کن
بیا بنشین اینجا
من تازه سیب پوست کندن یاد گرفته ام
!ببین
!تازه دانسته ام درون سیب دنیایست
ولی حیف
وقتی پوستش را میگیری
زود قهوه ای میشود
وقتی پوست گرفتی باید بخوری
میدانی که از کدام درد سخن میگویم؟
چند وقتی است صبحها عادت کرده ام سیب بخورم
یک قاچ کوچک هم به آیدا و آیدین میدهم
آیدین بیشتر میخورد
مهربان ِ روزگار گذشته
خطوط قرمز من کمرنگ شده است
- همان چیزی که از آن میترسیدی-
و جنون سرعت گرفته ام
میفهمی؟
اما نترس... جایی که نمیروم
یعنی جایی نیست که بروم
:همانطور که اشکان میگفت
خبری نیست! یعنی از اول هم خبری نبوده است"
وقتی از این بالا نگاه کنی، فقط نقطه های روشنی میبینی که حرکت میکنند
و تمام نمیشوند
ما میبینیم، ولی باور نمیکنیم تنها همین باشد
به همین سادگی
به همین سادگی که با انگشت
یک خط مستقیم بکشی روی پایت
- به طول 7 سانتیمتر-
و بگویی زندگی همین است
و دوباره بکشی و بگویی
"!همین"
ولی انسانها سختش میکنند
و همین میشود که نقاط روشن تمام نمیشود
یعنی به هم نمیپیوندند
که خطوط شوند
و خطوط صفحه شوند
"و صفحه ها، فضا
صبح میشود
و ماشین هایی که دیگر نور هم ندارند، از همانجا که دیشب رفته اند
بازمیگردند
ما یک لیوان شیر میخوریم
و روزنامه را ورق میزنیم
من میگویم صفحه های اصلی، بیشترش دروغ است
خبرهای واقعی را از صفحه های نیازمندیها میتوانی بفهمی
نگاه به ساعت میکنیم
دیر شده است
سوار آسانسور میشویم
و بیست و چهار طبقه پایین میرویم
تا زندگی نقطه وارمان را ادامه دهیم
دنیا کوچک تر از آن است که بخواهی خودت را گم کنی
- این را هم تازه فهمیده ام -
کوچک تر از کافه ای که زمستانها شیشه هایش بخار میکرد
و فکر میکردی چون دیده نمیشوی، در امانی
میتوانی دفترچه کوچکت را از کیفت دربیاوری
و تمام دردهای جهالتت را با چند خطی مزخرفات
استفراغ کنی روی کاغذ
سبک شوی
چند نفس عمیق بکشی و برگردی به ماراتون ابلهانه ات
میدانی که چه میگویم؟
...تو هم نوشته ای
عجیب نیست که باز گول میخوریم؟
همه اشتباه میکنیم
آنقدر دست دست میکنیم
غروب میشود
و سیب ها قهوه ای میشوند
پشت به خورشید میکنیم
سایه مان را میبینیم
و فکر میکنیم
!خبری شده است
اما
خبری نیست
زندگی خوب یا بد
همانطور است که بود
فقط ما پیر تر شده ایم و ابله تر
باور نمیکنیم
صبر میکنیم تا آینده رخ دهد
...آینده ای نیست
ما معطل شده ایم
و آنها که میدانی،به ما میخندند
سالهاست که قصه همین است
مهربان! دوباره دقیق نگاه کن
فرصتمان کوتاه است
حیف است سیب ها قهوه ای شوند
عاشق شو
87/6/13