به نام هر صدایی که تو را از خواب میگیرد
دستهایت را به من بده تا بالهای خیال من
به وسعت هستی شود
دستهایت را به من بده تا کوچههای خلوت
آخر دنیا نباشد
!جانان
دلم برای حسِ ترک خوردن پوستهی باورهای ناخواستهام
تنگ شده است
دلم برای طعم قهوه با مزه فلسفه تنگ شده است
وقتی که پس از هر چهارشنبهی خیس ِ عصرهای پاییزی
روی سنگفرشهای آن خیابانِ منتهی به باورهای سطحیِ کلاغهایِ پر سر و صدا
حس میکردم آبستن درک تازهای شدهام
و کودکی در راه است
...دو بیتیهای نارس
...ترانههای کبود
...سپیدهای سیاه
خوب میدانم پدر خوبی برایشان نبودهام
آن هنگام که بلندای اندیشه من
حتی کوتاهتر از اکنون بود
و ذره ذرهی دردهای دروغین خویش را
لابه لای واژگان تو خالی ِ آنان میپیچیدم
و هیچ حواسم به ریشهای نبود
که در آب نیست
و ریشه که در آب نباشد
درخت میخشکد
!جانان
،دل من
مثل تمام قصههایی که یک نفر میرود و یک نفر میماند
گرفته است
مثل بالونی شدهام که کیسههای شِنش را رها کرده است
همه را
و خود را به بادی سپرده است که او را هیچ دلبستگی نیست
،بالا میروم
تا کجا را نمیدانم
از کجا را هم حتی، نمیدانم
فقط بالا میروم، و میبینم که از این بالا خانهمان کوچک است
مادرم هنوز حرفهایی میزند که من خوب نمیشنوم
پدرم کتاب میخواند
،و من
مثل همیشه در اتاقم نشستهام
ساز میزنم و دو خط شعر میگویم
آیدین میخواند
باز یادم میرود چای ریخته بودم
باز سرد میشود و میروم تا دوباره بریزم
،باز در مسیر آشپزخانه
حواسم پرتِ مزخرفات تلویزیون میشود
و باز شعرهایی که در سرم بود
از یادم میرود
دستهایت را به من بده
باور کن بیهدفیِ کوچههای خلوت را
باور کن هزاران سال است
برای تمام کسانی که ما را جدی نگرفتند
و برای تمام کسانی که ما جدی نگرفتیمشان
قصه فقط، قصهی بازی نور و سایههاست
- نور یکی است، اما سایهها زیادند -
قصه، قصهی سایهبازی اندیشههای کوتاه پدران ماست
آنهنگام که عشق را به بهانه سوءتفاهمات دیرینه
در پستوی تاریک تازیانه میزدند
،پس سخت نگیر
!هنوز قصه همان است
و تا روزی که عشق را از دفترچه بچهها خط بزنند
و معلمها به جای آموختن الفبای دوست داشتن
سوءتفاهمات دیرینه را یاد بدهند
انسان، انسان را خواهد کشت
و باز بر سر هر جوانهای که پر از اشتیاق شکفتن است
دستی که متعلق به اندیشهی اسیری است
سایه بازی خواهد کرد
جانان میدانی
تقویم را که ورق میزنم میبینم
فردا
صفحاتِ اینور تَر ِدیروز است
- !فقط همین-
...ولی چه فایده
تقویم را که میبندم
باز یادم میرود چه دیده بودم
باز فریبم میدهد دنیا
دستهایت را به من بده
باور کن تمام وحشتی را که آدم از ابتدای قصهی سایهبازی تا امروز
با خود کول کرده و اینجا آورده است
بوسیله "عرفان لایت با طعم نعنا" سبک نمیشود
عشق را از لابهلای صفحات تاریخِ شرمآور گمشدگان پیدا کن
خوب فوتش کن و بر دریچه دلت بیاویز
"باقی فسانه است"
فقط صورتت را آنور بگیر
!من به گرد و خاک، عجیب حساسیت دارم
جانان
!دستهایت را به من بده
من برای آغاز ِ عبور از این سیاهی
به دستهای تو محتاجم
دریغ نکن
بگذار بالهای خیالِ من به وسعت هستی شود
1387/7/6

۱ نظر:
-!جانان-
همهي روزهاي نرفته
...همين امروز است
همهي روزهاي رفته هم
،شب که بيايد
شب مجبور است
تمام شکوفه هاي روشن شبتاب را
!باور کند
...حالا آوازي بخوان
مي دانم اين بادهاي گرسنه
!از چيدن بي هنگام ني زارها آمده اند
اما سرت را که بالا بگيري
...يک آسمان مرواريد پرکنده آن بالاست
مهم نيست
!آفتاب غايب باشد
رد پاي کم رنگ همين پرنده تا پشت کوه
.................................يعني خيلي چيزها
!...چراغ را بالاتر بگير
-...جانان-
"سيد علي صالحي"
ارسال یک نظر