۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

من پریشان شده بودم

بوی تند ملغمۀ باروت و نفت و خون
در راهروی تاریک ِ زمان پر شده بود
و من آنقدر بلند بلند سرفه می‌کردم
که متوجه صدای همسفران نمی‌شدم
اما حالت لب‌هایشان آشکار می‌ساخت
که چیزی در حوالی ِ "منطقی باش" یا "مال ِ من باش" می‌گفتند

من پریشان شده بودم
و پریشانی من تقصیر آدم‌ها نبود
من دریچه‌ی روشنی را گم کرده بودم
که آنها از وجودش بی‌خبر بودند

1387/7/19

۴ نظر:

ناشناس گفت...

سلام احسان عزيز
ممنون كه سر زدي
هنر رو كاملا ميشه توي وب لاگ ت حس كرد
تبريك مي گم
بيشتر سر مي زنم ;)

ناشناس گفت...

کاس اسمش رو گذاشته بودی دریچه روشنی

ناشناس گفت...

گاه يادمان مي رود
...خطي..خبري..خيالي..احوالي
چقدر سخت است
چيزي که به اشتباه
!!...زندگاني اش خوانده ايم
"سيد علي صالحي"

ناشناس گفت...

amadam , naboodid, shakhe gole khoshki be yade gar gozashtam, ama khord shod , podr shod va bad boord;)
dorood, khak.