بوی تند ملغمۀ باروت و نفت و خون
در راهروی تاریک ِ زمان پر شده بود
و من آنقدر بلند بلند سرفه میکردم
که متوجه صدای همسفران نمیشدم
اما حالت لبهایشان آشکار میساخت
که چیزی در حوالی ِ "منطقی باش" یا "مال ِ من باش" میگفتند
من پریشان شده بودم
و پریشانی من تقصیر آدمها نبود
من دریچهی روشنی را گم کرده بودم
که آنها از وجودش بیخبر بودند
در راهروی تاریک ِ زمان پر شده بود
و من آنقدر بلند بلند سرفه میکردم
که متوجه صدای همسفران نمیشدم
اما حالت لبهایشان آشکار میساخت
که چیزی در حوالی ِ "منطقی باش" یا "مال ِ من باش" میگفتند
من پریشان شده بودم
و پریشانی من تقصیر آدمها نبود
من دریچهی روشنی را گم کرده بودم
که آنها از وجودش بیخبر بودند
1387/7/19

۴ نظر:
سلام احسان عزيز
ممنون كه سر زدي
هنر رو كاملا ميشه توي وب لاگ ت حس كرد
تبريك مي گم
بيشتر سر مي زنم ;)
کاس اسمش رو گذاشته بودی دریچه روشنی
گاه يادمان مي رود
...خطي..خبري..خيالي..احوالي
چقدر سخت است
چيزي که به اشتباه
!!...زندگاني اش خوانده ايم
"سيد علي صالحي"
amadam , naboodid, shakhe gole khoshki be yade gar gozashtam, ama khord shod , podr shod va bad boord;)
dorood, khak.
ارسال یک نظر