۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

ماشین ِ زمان ِ چشم های تو

جانان
من در همان مکثی که پیش از هر "دوستت دارم" گفتنت داشتی
خدا را حس میکردم
و تو ضربان ِ احساسِ مرا زیر انگشت اشاره‌ات چنان حس می‌کردی
که مادری، لگد‌های فرزندش را در ماه نهم حس می‌کند
ولی استحکام ریشه‌های در هم تنیده‌ی من
در خاکِ سفتِ باران نخورده
قانونِ جاذبۀ چشم‌های تو را
!جدی نمی‌گرفت
.
من در مسیر ِچشم‌های تو گیر کرده بودم
و دلم بال بال می‌زد
مثل پروانه‌ای که میانِ روشنی و تاریکی
در روزنه‌ای گیر می‌کند
تا به حال به تو گفته‌ام -
،درست میانِ روشنی و تاریکی
فضایی هست که من بیشتر عمرم را
-آنجا گذرانده‌ام؟

چشم‌های تو خورشیدم شده بود
و دل من چون ماه روشن بود
ولی نور نداشت

ماشین زمانِ چشم‌های تو
در کسری از ثانیه
مرا به باغ ِ گمشده‌ای می‌رساند
که دنیا کوچک‌ترین سیبِ چیده‌ی آن بود
اما چشم‌هایت را که می‌بستی
،باز من بودم و اتاق ِ خالی
یک فنجان چای سرد
و مردمی که حضور مرا در در باغِ گمشده
باور نمی‌کردند
چرا که خود، شهروندِ راهروی تاریک بودند
پول رایجشان لبخند نبود
زبان رایجشان سکوت نبود
و حقیقت را افسانه‌ای می‌پنداشتند

!جانان
من دل منجمد خود را با چشم‌های تو گره زده بودم
و با هر پلک زدنت
جهانم تاریک و روشن می‌شد
...یخ می‌زدم و می‌سوختم

تا تو چشم‌هایت را از من بریدی
و به آسمان دوختی
و بی قرار شدی

تو بی قرارشدی و رفتی
در پی کهکشانی که از پشت چشم‌هایت طلوع کرد
و من سالهاست که در پی ِ احساس ِ گم کرده خویش
به هر سنگ، به هر جوی، به هر شاخه، به هر برگ که می‌رسم
مکثی می‌کنم و می‌پرسم
"راستی تا به حال عاشق شده ای؟"

!جانان
من برای این همه ستاره که پشت چشم‌های تو پنهان شده است
!شعر دارم! گوش کن

بگذار این بار من از "دوستت دارم" بگویم
بگذار بی‌قرار شوم
و تو لا به لای همین شب‌هایی که فرشته‌ی بیداری
در نی‌لبک خود می‌دمد
زلالِ آبی آهسته از پیچ و خم سنگ‌ها می‌گذرد
با هر شاخ و برگ از عشق می‌گوید
و مردم شهر، خواب ِ خوابند
مرا از کوچه‌ی سایه و ثانیه عبور بده
و به خود برسان
خواب مرا جز دست‌های تو کسی تعبیر نخواهد کرد

یادت هست گفتم؛
!خواب دیده‌ام ماه و خورشید با هم یکی می‌شوند
.
مهرماه 1387

۴ نظر:

ناشناس گفت...

well its nice to know that you have great hits here.

ناشناس گفت...

........................جانان
!چشم ها دروغ نمي گويند
هر قدر هم که بخواهند خود را به خوابِ نديدن بزنند
وقتي که برقِ بيداري شان
به بالي که
-در امتداد اين شب ممتد-
قصد سوختن کرده
،مي گيرد
!دچار مي شوند
...ديگر نه بالي مي ماند و نه شعله اي
!و... دچار يعني همين
يعني که پرِ شعله ات، گير کند به برقِ
!پروازِ ديگري
...يا
!چه مي دانم
برق اميدت بگيرد، دامان پرِ پروازِ
!ديگري را
اين برق ها خبر مي دهد از رعدي که
...آمدني است
،و در امتدادش
!آسماني به ديوانگي نشسته است
...
!راستي
،خواب ديده ام
...طوفانِ ديگري در راه است
سيل که بيايد، همه ي داشته هايت را
!...با خود مي برد
!اي تمامت ماه
!!!خورشيد " را بگذار لاي پستوي دلت "
87/7/27

ناشناس گفت...

!بزرگ مي بيني‌ام
...دل بزرگ دريايي
آن‌قدر کوچکم
دريا هم خجالت مي کشد
وقتي موج موج
...طغيان مي کنم
_ :"> _

ناشناس گفت...

"!هواي رسيده ي افتادنت به سرم زده"

،از وقتي خورشيد
در تو درخشيد
تا يگانه ترين باشي؛
،و باد
تو را
هي
چرخاند
و
چرخاند
تا سرخيِ بي بديلي براي شاخ و برگ
،سبزينِ تنت باشي
...دل من نيز مدام چرخ مي زند
دامانش را باز مي کند
چين هايش را يکي يکي مي شمرد
تا مباد
جايي ميان دل سپردگي ها چين ي از قلمِ
!التهاب، افتاده باشد
و تو هي ناز مي کني و
انگار
التهابِ دلِ مرا نمي بيني
که زير چرخ هايت
!مدام موج مي زند
دستِ دلِ من کوتاه است براي چيدنت
و پايِ دلم بسته است براي هميشه از
!پايين نظاره کردنت
اگر چه جاي تو آن بالاست
_کنار خورشيد_
و هم بازي تو باد است و باران
گاهي به قدر آرزوهايم کوتاه شو
کمي عاشق نوازي کن
اصلا بيا و
سوار بر موج موجِ آرزوهايم شو
بر فرازين، موجي که قصدِ آسمان مي کند
!بنشين
تا الاکلنگِ آرزوهايم
،سمت تو
_آن بالا_
!بايستد
تا باز از اين پايين
بالا نشيني هايت را
!نظاره گر باشم
و در خيالِ مهتاب گونه ات
...عکس تو را در خود ببينم
دامانم هميشه گشاده است
!براي افتادنت
...اصلا خودم باد
!اصلا خودم باران
خورشيد هم که مي تابد
!...هميشه بر سرمان
رخصت دهيد
فرو افتادنتان را
!هي چرخ زنم
...چرخ
...چرخ
...چرخ
***
!از:کوچک ترين شبنمِ سحرين امروز
!به:سيب ترين سرخِ روزگار

87/8/13