تازه از تاریکی آمدهام
و نور نگاهت چشمهایم را میزند
گویی عادت ندارم به این همه روشنی
جانان میدانی؟ حق با او بود
وقتی صبر میکنی
،سرنوشتِ دستهایت
گره میخورد با دستهایی که تو را از سردیِ تکرار
به سلامت عبور میدهند
تنها کافیست دردهایت را رها کنی
!و باور کنی نوری هست
آنگاه نگاهت تلاقی خواهد کرد با نگاهی
که حادثه آغاز شود
و همین برای یک عمرِ بچه ها کافیست
تا سرِ زنگ بیداری
مسئله حل کنند که؛
"...محاسبه کنید: سرعت عشق را در لحظهی برخوردِ دو نگاه"
!تنها کافیست باور کنی نوری هست
بعد نگاهی پدیدار می شود تا تاریکی ناپیدا شود
همانطور
که تو پیدا شدی
و من گفتم تاریک است
!تو سوختی تا من روشن شوم
باور کنم تُردیِ این تنهایی را
باور کنم عشق یعنی گذشتن
...و سوختن
و باور کنم که؛
"خاموشی گناه ماست"
12/8/1387
