۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

تو هم مثلِ خودمی؛ یعنی خودت نیستی


قسم می‌خوری که این لحظه را
مدام خواهی کرد
آنقدر زیبا سخن می‌گویی که دلم می‌خواهد
،دنیا همان جوری باشد که تو می‌گویی
تا جوری که خود تجربه کرده‌ام

افسوس یا ای کاش
بهتر یا بدتر
!فرقی نمی‌کند بانو
زندگی آن چنان نبود که می‌پنداشتیم

تو هم مثل خودمی؛
!یعنی خودت نیستی
و تقصیر ماست که بچه‌ها نیز شبیه ما می‌شوند
بازی هم که می‌کنند، فقط می‌خواهند برنده شوند
از خودِ ما یاد گرفته‌اند
تقصیرِ ماست که عکسِ قهرمان‌های پوشالی را
بر در و دیوار و جلد کتاب‌هایشان می‌چسبانند
و قهرمان درونشان را جدی نمی‌گیرند

بزرگ‌ترها هم مثل خودمانند
یعنی خودشان نیستند
برایشان از سکر شراب می‌گویی
و گوش‌هایشان
خیره به کلمه‌ی آخر توست
تا برایت سخنرانی کنند
حرف‌هایی بزنند که معلوم است؛
حرف خودشان نیست
چون؛ جوابِ چراهایش را ندارند
چون؛ تکان نمی‌دهد خاطرِ مشتاقِ گم‌شده‌ی‌ِ تو را
و چشم‌هایشان
خیره به فردای نا‌آمدنی است
که معمولاً زودتر از آن، می‌میرند

اگر بگویی می‌شود که تمام ِ صفحه را طلایی کنیم
حتی خال‌های سیاه را
کسی جدی نمی‌گیرد حرف ِ تو را
چنانچه حرفِ از تو جدی‌ترها را نیز جدی نگرفتند این مردمِ جدی

بعضی‌هاشان می‌گویند) .
حرف‌هایت را دوست می‌دارند و درکت می‌کنند .
دوست دارند که بیشتر با تو آشنا شوند .
ولی .
قدِ آرزوهایشان از کمرت بالاتر نمی‌رود .
-البته جیب‌هایت نیز، در همین فاصله است- .
و تو را خیلی زود معاوضه می‌کنند .
(با آرزوهایی که؛ نرسیده رها خواهند کرد .

!می‌دانی
در میانِ اکثریت غالبی که سخت چسبیده‌اند
و اقلیت نادری که رها کرده‌اند
من و تو و دوستانمان
-چه از زنده‌ها، چه از مرده‌ها-
روی مرزِ رهایی ایستاده‌ایم
و خفیف می‌کنیم
کنتراستِ فاصله‌ی رهایی و اسارت را

در لا به لای متنِ خاکستری لحظه‌ها
که گاه و بی‌گاه بر آن
خال‌های سفید و سیاه نقش می‌بندد
ما راهِ خانه را گم می‌کنیم و هر بار
به همانجا می‌رسیم که بودیم
و دایره یعنی همین

نوکِ طلاییِ پیکانِ حال
از روی این صفحه می‌گذرد و ما
مدام نمی‌کنیم این صفر ثانیه‌ها را که
تنها سرمایه‌مان است

روی خال‌های سفید و سیاه تمرکز می‌کنیم
و روی صفحه‌ی خاکستری معطل می‌کنیم؛
فرصت آتش بازی را
آنقدر وقت می‌کُشیم
که طیفِ میرایِ اشتیاق
مثلِ ردِ قلمویِ پهنی که بر بومِ خاکستری روزمرگی کشیده می‌شود
رفته رفته بی‌مزه‌تر می‌کند؛ زندگی را

و همین می‌شود
که کسی از خوردن یک سیب دلش شاد نمی‌شود .
و همین می‌شود
:که شادی کودکان را می‌شنویم و می‌گوییم
!آه... سرم رفت
و همین می‌شود
که عشق را در قبالِ ایده‌آل‌های پست خود
که زائیده‌ی سرخوردگی‌هامان است
معاوضه می‌کنیم
و ردِ طلاییِ پیکان مدام نمی‌شود
و ثانیه‌ها؛ شمارش معکوسِ لحظه‌ی مرگ ‌می‌شوند
و زندگی؛ همان ماراتونِ ابلهانه که قبلاً گفته‌ام

ما، زودتر از آنچه باید
وا می‌دهیم
یعنی؛ بی‌خیالِ رهایی می‌شویم و سفت می‌چسبیم
سخت کار می‌کنیم
سخت کار می‌کنیم تا آینده را بسازیم
روزی ده، دوازده ساعت کار می‌کنیم و تعداد زیادی چای می‌نوشیم
-گاهی هم قهوه–
ولی به طعم هیچ‌یک دقت نمی‌کنیم

بیرونِ دفتر، پشتِ پنجره
برف می‌بارد و ما
...توجه نمی‌کنیم
نور افتاده روی صفحه‌ی ال سی دی- .
و من خوب نمی‌بینم، مجازی‌ترین بخش زندگی خیالی خود را .
به حامد می‌گویم، پرده را بکشد، نور اذیت می‌کند .
چای می‌نوشیم، با شکلات تازه‌ای که حامد خریده است و من می‌گویم .
-"صنایع غذایی ما هم خوب پیشرفت کرده‌ها، شاید بتونیم با این‌ها هم کار کنیم" .

و دوباره شب
و دوباره پیاده‌روهای خیس
:و مانی رهنما که در گوشم می‌خواند
با تو برای هر نفس می‌شه غزل غزل نوشت" .
"تلخی چشید و با تو از مز مزه‌ی عسل نوشت .
و دوباره صبح
و دوباره شب
و دوباره صبح
...

بیدار می‌شوی و پنجره
رو به همان تکرار همیشه باز می‌شود
و عشق هنوز، حرف این مردم نیست
مثل هر روز
خودت را در هیاهوی شهر گم کرده‌ای
خودت را... گم کرده‌ای

،هنوز... هر صبح
با انگیزه‌های پوشالی؛ که ساخته‌ی سرخوردگی‌هایمان است
بیدار می‌شویم و جلو می‌رویم
هنوز... هر شب در پی گم‌کرده‌ی ناگفتنیِ خویش
بیدار می‌مانیم و فرو می‌رویم
کسی به کیمیاگریِ لحظه‌ها فکر نمی‌کند
و طلایی‌های صفر ثانیه‌ای به چشم نمی‌آیند

تو هم مثلِ خودمی بانو
یعنی خودت نیستی
از تو برای خود می‌نویسم
!گله نیست
به قول فرشاد؛ دلنوشته است
افسوس یا ای کاش
فرقی نمی‌کند
زندگی آن چنان نبود که ما می‌پنداشتیم
قهوه‌ات سرد شد
زود بخور برویم
!کلی کار داریم

1387/12/09

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

پروانه‌ی آتش گریز! چرا خطر نمی‌کنی؟


به نام تو ترانه شد، تمامِ این ترانه‌ها
بخوان سرودِ عاشقی، ورق بزن دلِ مرا
از تو همیشه عاشقم، با تو همیشه رهگذر
ماندن که کارِ ما نبود، مرا از این خانه ببر
ای حرمتِ هر آنچه شمع، ای خالقِ پروانگی
چگونه من ندیده‌ام، تو را در این همسایگی
اما چرا با ما چنین اطوار و ‌نازی ‌می‌کنی
با این دلِ شیدای ما، اینگونه بازی می‌کنی
نوشاندی ار از جام خود، تشنه‌ترم کردی چرا؟
در این عطش جان می‌کنم، مست و خماری تا کجا؟
عابر دلِ دلدارِ ما، آسان نمی‌آید به دست
خوش باش از این همسایگی، بر گردِ ایوانش برقص
اشکی چکید از هجر او، خواب از دو چشمانم بشست
آمد ندا کای بی‌خبر؛ بیش از تو، او در فکر توست
دلت گرفته خسته‌ای، چرا سفر نمی‌کنی؟
پروانه‌ی آتش گریز! چرا خطر نمی‌کنی؟
در سینه‌ی آتش بزن، آتش به آتشدان رسان
بیش از تو او مشتاق توست، این را نمی‌دانی بدان
نوشیدی از لعلِ لبش، عاشق شدی و مبتلا
دیگر چرا زاری کنی؟ با او یکی شو عابرا
9/11/1387

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

لبخند بزن و هیچ فکر نکن


تو به من لبخند می‌زنی
و هیچ فکر نمی‌کنی
که لبخند تو
آغاز بازی خطرناکی است
که یک سرش سوختن است و
یک سرش ساختن

هیچ می‌دانی؟
"میان "این سر" و "آن سر
وقتی از
به شانه‌های نامطمئن تکیه زدن
خسته شدی و
به ناپایداری "دوستت دارم ها" پی بردی
به شهری خواهی رسید که برای عبور از آن
بایستی از خود بگذری

آنجا
مردمانی را خواهی دید که هریک
تو را بر سرِ سفره‌هایشان می‌خوانند
توجه نکن و پیش بیا
یک نفر از دور تو را می‌بیند

!یادت باشد
او دور نیست
تو دور هستی
و برای نزدیک شدن
بایستی از خود بگذری
چشم از او برندار

"حد فاصل "بریدن" و "رسیدن
کوچه‌های تاریکی است که آنجا
،اگر او را گم نکنی
خود را خواهی یافت
لبخندی خواهی زد و
جهان در عشق غوطه‌ور خواهد گشت

لبخند بزن و پیش بیا
!و هیچ فکر نکن
"که میان "این سر" و "آن سر
چقدر آتش به پا خواهد شد و
چقدر خواهی سوخت و چقدر خواهی سوزاند
لبخند بزن و پیش بیا

که زندگی
فرصتِ آتش‌بازی توست
فرصتِ لبخند زدن توست
هیچ فکر نکن
به لیلی‌هایی که لبخند زدند و
مجنون‌هایی که اسطوره شدند
این اندیشه
تو را بر سر سفره‌های مردمان می‌نشاند
و در فکر فرو می‌برد
باور کن بی‌هدفیِ صحبتِ لیلی بودن تو و
مجنون بودن مرا

!لبخند بزن و هیچ فکر نکن
خواهی دید که
لیلی و مجنون یکی است

15/11/1387
ساعت 23

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

هفت پرده عشق

پرده اول
در تاریکی متولد می‌شوی
مثل دانه‌ای که در زیر زمین جوانه می‌زند
هیچ درکی از روشنی نداری
زندگی خوب یا بد، همانطور که درکش کرده‌ای می‌گذرد
تو بزرگ می‌شوی و کمیت آرزوهایت بزرگ می‌شوند
و کیفیتشان کوچک
تو بزرگ می‌شوی و جهانت در نگاه تو بزرگ می‌شود
و نگاهت در برابر جهانت کوچک
گاهی لبخندی به آینه می‌زنی و می‌گویی چقدر دیر شده است
برای چه را نمی‌گویی! یعنی نمی‌دانی
لبخندی در آینه می‌زنی
!عاشق خودتی
سرت به کار خودت است

پرده دوم
یک نفر از راه می‌رسد
یک نفر از راه می‌رسد و در نگاهش جرقه‌ای است
که دلت را به آتش می‌کشد
!یک آن گر می‌گیری
و همه چیز روشن می‌شود
و تازه تمام چیزهایی که در تاریکی تجربه کرده‌ای را
می‌بینی
همه چیز را در زیر نور می‌بینی
تمام وجودت لبریز از حس تازه‌ای شده که نامش را نمی‌دانی
یعنی نامش برایت مهم نیست
(در این پرده به نامش فکر نخواهی کرد (مست‌تر از این حرفهایی
یادت می‌رود پرده قبل در آینه چه دیده بودی
تقویم را می‌بندی و می‌گذاری داخل کمد، درش را محکم می‌بندی
!زندگی بهتر از این نمی‌شود

پرده سوم
آن یک نفر که آمده بود می‌رود
دوباره در تاریکی داخل می‌شوی
اما با تفاوتی که این بار، قبلاً نور را تجربه کرده‌ای
نور را نفس کشیده‌ای
و این نور، فراموش کردنی نیست
این آرزو، رها کردنی نیست
حتی اگر تو او را رها کنی
او تو را رها نخواهد کرد
دلتنگ و خسته و افسرده‌ای
تقویم را از کمد در‌می‌آوری
و خودت را لا به لای خاطره‌ها گم و گور می‌کنی

پرده چهارم
خیلی گذشته است
نه راضی هستی، نه پشیمان
تمام احساست کرخت شده
گاهی با شُک‌های کوچک و بزرگ
تکانی می‌خوری، چیزی می‌نویسی، چیزی زمزمه می‌کنی
و دوباره تمام احساست کرخت می‌شود
در تلاطم یکنواخت زندگی
چون کودکی که در گهواره‌اش تاب می‌خورد
خوابت برده است

پرده پنجم
خواب می‌بینی در حال غرق شدنی و صدایت به گوش کسی نمی‌رسد
روزنه‌ای از بالای سرت سوسو می‌زند
شبیه به نوری که قبلاً تجربه کرده‌ای
دلت تاب نمی‌آورد
کسی تو را به بالا صدا زده است
از خواب می‌پری
خیس عرقی
در بیداری، دنبال می‌کنی رد نور را
تو نور را حس می‌کنی
نور تو را حس می‌کند
!نور زنده است
زنده‌تر از آنچه که در کتاب‌ها خوانده بودی
راه می‌افتی
زیر پایت تاریک است و پر از سنگ و چاله
زمین می‌خوری
بلند می‌شوی، دوباره راه می‌افتی
دوباره زمین می‌خوری
خسته می‌شوی
ولی این نور فراموش کردنی نیست
این آرزو رها کردنی نیست
می‌روی
و نور روشن‌تر می‌شود
و همان حس قدیمی دوباره در تو تازه می‌شود
کم کم کرختی احساست برطرف می‌شود
دوباره تقویم را می‌گذاری داخل کمد و درش را محکم می‌بندی
-این بار کلیدش را دور می‌اندازی-
می‌دوی به سوی نور
گمان می‌کنی رسیده‌ای
ولی دوباره یک آن... همه چیز تاریک مطلق می‌شود
دوباره تنهایی و دوباره تمام وجودت کرخت شده است

پرده ششم
به همه چیز شک کرده‌ای
ولی این آرزو رهایت نمی‌کند
گویا در اعماق وجودت روزنه‌ی روشنی است
که از ابتدا با تو بوده و اشتیاق پیوستن به منبع نور
او را رها نمی‌کند
به سوی روزنه‌ی خویش حرکت می‌کنی
قدمهایت تندتر می‌شود
و دلت بی‌تاب‌تر
!عاشق شده‌ای! عاشق خودت
می‌دوی! می‌گذری! از همه چیز و همه کس می‌گذری
و آنقدر مشتاقی که حواست نیست
!کی خودت را رد می‌کنی
یک لحظه درنگ می‌کنی
و می‌گویی: چقدر اینجا آشناست! من قبلاً اینجا بوده‌ام

پرده هفتم
خودت نور را خلق می‌کنی
و جهانت از کران تا کران
روشن می‌شود
و روشن باقی خواهد ماند

6/9/1387