۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

پروانه‌ی آتش گریز! چرا خطر نمی‌کنی؟


به نام تو ترانه شد، تمامِ این ترانه‌ها
بخوان سرودِ عاشقی، ورق بزن دلِ مرا
از تو همیشه عاشقم، با تو همیشه رهگذر
ماندن که کارِ ما نبود، مرا از این خانه ببر
ای حرمتِ هر آنچه شمع، ای خالقِ پروانگی
چگونه من ندیده‌ام، تو را در این همسایگی
اما چرا با ما چنین اطوار و ‌نازی ‌می‌کنی
با این دلِ شیدای ما، اینگونه بازی می‌کنی
نوشاندی ار از جام خود، تشنه‌ترم کردی چرا؟
در این عطش جان می‌کنم، مست و خماری تا کجا؟
عابر دلِ دلدارِ ما، آسان نمی‌آید به دست
خوش باش از این همسایگی، بر گردِ ایوانش برقص
اشکی چکید از هجر او، خواب از دو چشمانم بشست
آمد ندا کای بی‌خبر؛ بیش از تو، او در فکر توست
دلت گرفته خسته‌ای، چرا سفر نمی‌کنی؟
پروانه‌ی آتش گریز! چرا خطر نمی‌کنی؟
در سینه‌ی آتش بزن، آتش به آتشدان رسان
بیش از تو او مشتاق توست، این را نمی‌دانی بدان
نوشیدی از لعلِ لبش، عاشق شدی و مبتلا
دیگر چرا زاری کنی؟ با او یکی شو عابرا
9/11/1387

۲ نظر:

ناشناس گفت...

امیدوارم که بتوانیم از در عشق برآییم و با او یکی شویم

ناشناس گفت...

!عاشق منم
،که در هواي بودنت
ايستا شد قامتم؛
،و در پابه‌پا شدن‌هاي نبودنت
...دربه‌در شد دلم
!عاشق منم
که ماندم، خواندم، و نشستم بي تو
و هي لحظه‌هاي بي‌قراري را به نخ ِ انتظار کشيدم
...و بر گردن تنهايي‌ام آويختم
!عاشق منم
...و تک تک ِ شعرهايم... سطرهايم...کلمه‌هايم
،که در نبود ِ تو هي پيچ و تاب خوردند
...بر سپيدي ِ صفحه‌ي ِ روزگار
!عاشق منم
که جز تو خوب نديدم
که جز تو خوبي نديدم
...و جز براي تو خوب نمي‌بينم
!عاشق منم
که حوالي ِ ترانه‌هايت ماوا گرفته‌ام
تا که خمارين قلمت، شعله‌ي جانم و
...عطرين نفست، آرام ِگاهم شود
!عاشق منم
.که تب مي‌کنم تا گُل ِ شعرت گُلگون‌تر شود
.جان مي‌کَنم تا نفس‌هايت به بار نشيند
مي‌ميرم تا ويراني ِ نگاهم، دلت را به يغما نبرد
!عاشق منم
...که با ياد ِ تو زنده‌ام هنوز
87/12/4