۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

خواب از سرِ من چون رفت، از جامِ تو نوشیدم


خواب از سر من رفته، آب از سر این دنیا
بی‌خوابم از این احوال، در این شبِ پر سودا
بر آینه‌ی این جام، من نقشِ تو می‌دیدم
نقشم چو فرو بشکست، بر آینه‌ی دریا
پر کن قدحی ساقی، پر کن قدح ما را
یادم برود دیروز، یادم برود فردا
این لحظه که اینجایی، آغاز جهان پیداست
دستان مرا بستان، باور کنم این رویا
!جز تو ز تو هیچم نیست، حاجت نه! نیازی نه
با من بنشین یکدم، پایان بده هجران را
خواب از سرِ من چون رفت، از جامِ تو نوشیدم
دل بیدل و شیدا شد، سرگشته‌ این صحرا
با یک نظرت زیبا، بر این منِ سرگردان
دل بردی و دل بردی، زیبا شدم و زیبا
عشقِ تو مرا من کرد، این من که به تو پیوست
این من که دگر من نیست، این من که تویی گویا
عابر چه مبارک شد در عاقبتِ دوران
خوش گشته چنین فرجام، مجنون شده است لیلا
88-1-28

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

این جاودانگیِ روشن

عکس: شادی فلسفی

!باور نکردی فرو می‌روی در دلِ تاریکی
گفتم
حالا که خودت خواستی؛
...شب بخیر دخترک
صبحت که برسد من رفته‌ام
تو می‌مانی و بالشی خیس
و سوزشی که جانت را خواهد پخت
برای من حسرتی نمی‌ماند
همین‌قدر که دخترکی بانو شود؛ شادم

تو می‌خوابی در آستانه‌ی رویشِ بوسه‌های منگ
من سقوط می‌کنم پای نوازشِ نابهنگام دست‌های تو
که خودِ هنگام است
-و تعالی نباید آغازی جز این داشته باشد-

در خلاصی نگاهِ عقل زده‌ی تو
تمام شده است این شعر ناتمام
و خبر تازه‌ای نیست
جز تداوم عشق در گرگ و میشِ خیال
که رها کرده این همه هیاهوی بی سبب را

این جاودانگی روشنِ بی خون‌ریزی و فساد
که پشتِ مرزِ فهمِ فرشته‌هاست
ما را به آغاز و پایان رسانده است زیبا
-حس می‌کنی؟-

طلسم شب شکسته
و من در گستره‌ی آبیِ لبخندِ تو؛ طلوع می‌کنم
باور کن هُرمِ پَرتوانِ عشقِ مرا
در این سحرگاهِ قدر
چشمهایت را باز کن
...صبح بخیر بانو

1388-1-14
ساعت 5 بامداد – ساحل کیش