به آغوشت مرا بفشار، و زین حسرت رهایی ده
هلاکم من، هلاکم من، از این داغی که بر دل شد
به دریایت بیاندازم، و زین آتش رهایی ده
گمم، پیدا نمیگردم، در این دنیای دیوانه
مرا آهسته پیدا کن، و زین وحشت رهایی ده
طلوع کن بر خیالِ من، چو خورشیدِ شبانگاهی
جهان را غرقِ نورت کن، و زین ظلمت رهایی ده
اسیرم من، اسیرم من، بر این زنجیرِ باورها
رهایم کن از این بند و از این زندان رهایی ده
بگو ای کودک نوپا، رها شو از حصار خویش
نشانم ده که مرزی نیست، و زین رخوت رهایی ده
مرا با جهل خود یکدم اگر ماندم تو دستم گیر
و زین مجرای آگاهی به سوی خود رهایی ده
در این بیراهه عابر را، دل از گمگشتگی خون شد
به این فرزندِ گمگشته، تو رحمی کن پناهی ده
1/02/88

