۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

دیاپازون

در میانِ این غریبه‌های هم‌شکل و هم‌نام و هم‌تنِ من
مرا به خود معرفی نمی‌کنی؟
خسته شدم از این هیاهوی بی ثمر
مرا به گفتگویی مهمان کن
با من قدم بزن در این کوچه‌ها
که بخشی از هویت من است

همین کوچه‌ها
که نطفه‌ی عاشقانه‌ها
در آن‌ها
.بسته شد
وقتی از حاصل ضربِ خاموشی لب‌های سوزانِ تو
و نگاهِ مشتاقِ من
این همه فاصله‌ی بی سبب شکست
سدِ واژه در ذهن من ویران شد
و پنهان‌ترین بخش وجود ِ مرا آشکار ساخت
نوازشِ دست‌های جستجوگر تو

!ای حلولِ عشق
قدری به من بی‌افزا
یا قدری از من کم کن
-فرقی نمی‌کند-
قدری که دیاپازون وجود من
با نوای تو هماهنگ گردد
و ارتعاش خیالِ من با پلک زدن‌های تو
هم فرکانس شود

آنوقت می‌دانی... با هر زخمه‌ای خواهم رقصید
آنقدر خواهم رقصید که در این چرخیدن‌ها
دست‌های تو با دست‌های من یکی شود
و دیگر هیچ اندیشه حقیری در سکوتِ گفتگوی من و تو
-که دیگر ما شده است-
...نویز نَی‌اندازد

21/12/87/00:45 24/12/87/21:30

۲ نظر:

ناشناس گفت...

nois ha hamishe hastand too ferekans haye mokhtalef,vali haminke bakhshi az oonha ro nashnavi ham nematie :)

arman گفت...

خیلی خوب بود اما اگه رنگ پس زمینه و نوشته ها یکی باشه من دیگه نمیام! نمیشه همیشه با select allخوند