تمام حرف های ناگفته ام
در انبوه شعرهای خط خورده ی مچاله ای که هرگز ننوشتم
از یادم پرید
همچون خاطره عطر قهوه
که از ذهن کرخت کافه تعطیل پریده
و میزهای خاک گرفته آن
در حسرت نوازش دستمال نمناکی است
که سالهاست در کشوی تاریک، خشکیده است
من قدم های نرفته خود را
در خاطره کوچه های مرطوب مسیر مدرسه
مرور می کنم
وقتی هر کلام نو بهانه ای میشد
برای سرودن ترانه هایی
که هیچ وقت پیام
برایشان پیراهن ملودی ندوخت
و در لای دفترهای نت
از خاطر زمزمه های تو پرکشیدند تا فردایی مه آلود
جایی که دوباره در آن بازگو کنیم
خاطره های مکرر خود را
مثل پدر بزرگ
که هفده بار تعریف کرده بود قصه گم شدنش را
در آن روستای دور
من رسوب می کنم در خاطرات سنگین زمین
و ذهن گیج امروز مرا به خاطر نمی آورد
من از اهالی همین جاها بودم
و صدای پچ پچ احساس من و نهرهای باغ فردوس
هنوز در حافظه دیروز جا مانده است
نگاه نکن که بخاطر نمی آورد مرا نارون پیر
من همانم که وزن چهار چهارم می گرفت
گام های تندم در مسیر خانه
و شعر می سرودم
شعرهایی که بی پیراهن ماندند
و شورهایی که چون برگ های زرد چنار
خشکید
و سوار بر جاری نهر خیابان
از خاطرات درخت خفته دور شدند
بهار که برسد درخت پیر دوباره سبز خواهد شد
هیچ زمستانی
قادر به دزدیدن باور رویش
از حافظه چنار نبوده است
91/07/10
ساعت 20
